ترجمه مهج الدعوات و منهج العبادات سيد بن طاووس - طبسي، محمد تقي - الصفحة ٤٢٠ - ك دعاهاى حضرت امام ابو الحسن على نقى
در رحمت را هر گاه بسته شده باشد نزد او درهاى بسته شده و مىرسد مظلوم به سوى تو هر گاه در پرده نشسته باشند[١] از او پادشاهان غافل، مىدانى تو آنچه را كه رسيده (يعنى از ظلم) به مظلوم پيش از آنكه شكوه نمايد آن را بسوى تو و مىشناسى آنچه را كه صلاح حال او در آن است پيش از آنكه بخواند ترا از جهت آن پس از براى توست ستايش در حالى كه شنوائى دعاى مرا و بينايى حال مرا و بسيار دانائى و توانائى خداوندا بدرستى كه به تحقيق ثابت است در پيش از علم تو[٢] و در [استوار از] قدر تو[٣] [و در جارى از حكم تو] و درگذشته از فرمان تو و در روان از اراده تو در شأن آفريدگان تو همگى نيكبخت ايشان و بدبخت ايشان و نيكوكار ايشان و بدكار ايشان آنكه گردانيدهاى تو براى فلان (ظالم) پسر فلان شخص بر من توانائى را پس ستم كرده است مرا به سبب آن و جور نموده است بر من از جهت بودن آن قدرت و غالب گشته است بر من به سبب پادشاهى او كه بخشيدهاى تو آن را به او و تكبّر نموده است او بر من به سبب بلندى حال او كه گردانيدهاى تو آن را براى او و مغرور ساخته است او را مهلت دادن تو او را و ياغى نموده است او را بردبارى تو از او پس اراده نموده است مرا به بدى كه عاجز گشتم من از صبر نمودن بر او و قصد نموده است مرا [پوشانيده است مرا][٤] به شرّى كه ضعيفم من از متحمّل شدن او و قادر نيستم من بر انتقام كشيدن از او از جهت ناتوانائى من و بر استيفاء حق خود از او از جهت نداشتن معاونى پس بازگذاشتم آن دشمن را بسوى تو و اعتماد نمودم من در امر او بر تو و بيمناك نمودم او را به عذاب تو و تخويف كردم او را از شدّت خشم تو و تخويف كردم او را از شدّت خشم تو و ترسانيدم او را از عقاب تو پس گمان كرده است آنكه حلم تو از او از جهت ناتوانائى توست مهلت دادن تو از او از جهت عاجز بودن تو است و باز نداشته است او را يك گناه از گناهى ديگر و پشيمان نشده است[٥] از معصيت دويم به سبب كردن معصيت اوّل ليكن مداومت نموده است در گمراهى خود و
[١] -يعنى هر گاه پادشاهان در خانه نشسته باشند و دربانان مظلوم را نگذارند كه خود را به پادشاه رساند و داد خود را از ظالم طلب نمايد پس آن مظلوم خود را به تو مىرساند و به درگاه تو مطلب خود را عرض مىكند. و اللَّه يعلم
[٢] -يعنى در علم تو كه بيشتر از همه چيزهاست.
[٣] -بعضى گفتهاند كه« قضا» هر آن امر و حكمى است كه البته واقع شود و از آن چارهاى نباشد و« قدر» چيزى است كه خداى تعالى در آن اندازه و شرطى قرار داده باشد مثل آنكه مقدّر شده به آنكه فلان بلا بر فلان شخص نازل شود هر گاه فلان كار خير نكنند يا مطلق دعايى و تصدقى از او سر نزند و الّا فلا و بعضى به عكس نيز تفسير نمودهاند و بعضى گفتهاند كه اين هر دو متلازمانند و احدهما از ديگرى جدا نمىشود از جهت آنكه قدر به منزله پى عمارت است و قضا به منزله بناى آن است و چون سخنان در مسأله قضا و قدر بسيار و فهميدن آن بر اكثر مردم مشكل بود لهذا متعرض آن نگرديد. و اللَّه يعلم
[٤] -و ممكن است كه كه تغمدنى به غين نقطهدار خوانده شود يعنى و پوشانيده است مرا به شرّى كه فرو گرفته است همه بدن مرا. و اللَّه يعلم
[٥] -يعنى و او را كردن گناهى از مرتكب شدن گناهى ديگر باز نداشته است. يعنى همه گناهان را مرتكب گرديده يا آنكه به سبب عمل آوردن گناهى را يك مرتبه از بجاى آوردن آن گناه را مرتبه ديگر منفعل نگشته است و همچنين منزجر و بىدماغ نشده است به سبب بجاى آوردن گناهى را يك دفعه از به عمل آوردن آن را در مرتبه دويم يا گناهى ديگر را.