ترجمه مهج الدعوات و منهج العبادات سيد بن طاووس - طبسي، محمد تقي - الصفحة ٩٨ - ٤ - قنوتهاى حضرت امام ابو جعفر محمد باقر
بار مىكنى عملها را بر پشتهاى ايشان به سوى وقت زنده شدن ايشان از برانگيخته شدن از قبرهاى خودشان نزد دميدن صور و در وقت شكافته شدن[١] آسمان به روشنى و وقت بيرون آمدن به سبب برانگيخته شدن[٢] به سوى فضا محشر برنمىگردد[٣] به سوى ايشان چشمهاى ايشان و دلهاى ايشان[٤] خالى است از عقل، فرو رفته شدهاند در اندوه از آنچه تحصيل نمودهاند و بازخواست كرده مىشوند به سبب آنچه كسب نمودهاند[٥] و حساب كرده مىشوند در آن محشر بر آنچه مرتكب شدهاند نامههاى اعمال در گردنها پهن و آويخته شده است و بار گناهان بر پشتها بار نموده شده است، نيست نجاتى و نيست جاى پناهى و نيست محلّ خلاصى از عقوبت، به تحقيق كه ساكت نموده است ايشان را دليل، و فرو ماندند در حيرانى راه در حالى كه ضعيف است ناله ايشان، ميل كرده شدهاند ايشان از جادّه راه مگر كسى كه پيشى گرفته باشد از براى او از جانب خدا نيكوئى، پس نجات يافته باشد از ترس قيامت[٦] و از عذاب بزرگ جهنم و نبوده باشد از كسى كه در دنيا طغيان نموده و نه از كسى كه بر دوستان خداى دشمنى ورزيده باشد و نه از كسى كه مر دوستان خدا[٧] را مانند بنده ذليل نموده باشد و نه از كسى كه به عوض اوليا[٨] به اخذ حقهاى ايشان متفرد باشد. خداوندا پس بدرستى كه دلها[٩] به تحقيق كه رسيده است به حنجرهها،[١٠] و نفسها به تحقيق كه بالا رفتند چنبرهاى گردن را[١١] و عمرها
[١] -اشاره به قول خداى تعالى است كه فرمودهاند:« يَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ» يعنى: بياد آور روزى را يعنى قيامت را كه در آن روز آسمانها به سبب ابرى سفيد نورانى شكافته مىشود و فرشتگان از آن ابر بر صحراى محشر با نامههاى اعمال بندگان فرود آيند، و نباشد پادشاهى مگر از براى خداى مهربان. و از حضرت امام جعفر صادق ٧ منقول است كه: مراد از آن ابر نورانى حضرت امير المؤمنين ٧ است.
[٢] -و ممكن است كه مراد از منشر موضع نشر باشد كه عبارت از زمينى مقدس حوالى شام است، چه در حديث وارد شده كه خداى تعالى مردگان را حشر مىكند و آنها را در آن زمين زنده مىكند و از آن جا به سوى صحراى محشر بيرون مىروند. و اللَّه يعلم
[٣] -يعنى از بسيارى خوف و شدّت حيرت چشمهاى ايشان بازمانده، پلكهاى چشم ايشان به هم نمىآيد، يا آن كه چشمهاى ايشان برنمىگردد كه به خود يا به جايى ديگر نظر كنند، يعنى متوجّه چيزى نمىتوانند گرديد. و اللَّه يعلم
[٤] -يعنى آن كه به سبب زيادتى دهشت و كثرت حيرت دلهاى ايشان از عقل و فهم خالى است، يا آن كه از طمع نجات و توقع خوشحالى خالى است. مثل هواى صاف كه از رنگ و بوى و طعم خالى است، يا آن كه دلهاى ايشان بالا آمده به حلقهاى ايشان رسيده است كه نه بيرون مىرود و نه به جاى خود معاودت مىنمايد، مانند چيزى كه در هوا ايستاده باشد و به هيچ طرف نرود. و اللَّه يعلم
[٥] -يا آن كه به سبب آن چه تقليد نمودهاند و تابع گشتهاند پدران خود را در دين بدون تأمّلى و فكرى و دليلى و حجّتى. و اللَّه يعلم
[٦] -قيامت را مشهد مىگويند از جهت آن كه در آن همه خلايق حاضر و مجتمع مىگردند. و اللَّه يعلم
[٧] -هر يك از دو فقره« و لهم» و« عنهم» معطوف بر« على اولياء اللَّه» هستند كه منفى است و كلمه« لا» در سر اين دو فقره نيز داخل خواهد بود، حاصل معنى آن كه: و مگر كسى كه دوستان خدا را مثل بنده خوار و ذليل نكرده باشد چنانچه دشمنان چنين كردهاند، و محتمل است كه معطوف باشند بر نفى و معنى چنين باشد كه: و مگر كسى كه از براى دوستان بندگى كرده باشد و در اين هنگام كلام مثبت خواهد بود و ليكن در لغت« استعبد» به اين معنى نيامده، چنانچه بر متتبع مخفى نماند. و اللَّه يعلم
[٨] -فيروزآبادى گفته كه:« عن» از براى بدليّت نيز آمده، مثل« لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً» يعنى و جزا داده نمىشود نفسى به عوض نفسى.
[٩] -يعنى از ترس بسيار و اندوه بىشمار بالا رفته است تا آن كه دلها به حلقوم رسيده است.
[١٠] -حناجر جمع حنجر است و آن سر ناى گلوى باشد، يعنى برآمدگى كه در حلقوم پيداست.
[١١] -تراقى جمع ترقوه است و آن استخوان چنبره گردن باشد.