ترجمه مهج الدعوات و منهج العبادات سيد بن طاووس - طبسي، محمد تقي - الصفحة ٨٨ - ١ - قنوتهاى مولا و سيد ما امام حسن
زنده و مؤمن شود كسى كه مؤمن شده است از روى دليل و بدرستى كه تو شنوا و دانا و يگانه و بينائى. و توئى خداوندا يارى طلب كرده شده از تو و بر تو است اعتماد و توئى سزاوار[١] بر آنچه را كه متولّى آنى از براى توست امر همه آن، گواهى تو به آزار و تعب من و مىدانى تو فساد را[٢] و مىبينى تو يارى نكردن[٣] اهل فساد را و ميل نمودن ايشان را به سوى آنچه ميل نمودهاند به سوى او از دنياى برطرفشونده و از زخارف دنيوى[٤] كه در عقب اوست آتشى بسيار گرم[٥] و مىبينى تو نشستن كسى را كه نشسته است[٦] و برگشتن كسى را كه برگشته است از دين و خالى بودن مرا از يارىكنندگان و تنهائى مرا از پشتىكنندگان و به تو چنگ در مىزنم و به قوّت تو در مىآويزم و بر تو اعتماد مىنمايم خداوندا پس به تحقيق كه مىدانى آن كه من ذخيره ننمودم سعى خود را و مضايقه نكردم توانگرى خود را تا آن كه[٧] كند شد تندى من و باقى ماندم به تنهائى پس پيروى نمودم[٨] راه كسى را كه پيشى گرفته است از من در بازداشتن ظلم دشمنان و فرونشاندن طغيان ياغيان از خونهاى اهل پيروى و نگاهداشتم من چيزى را كه نگاه داشتهاند آن را پيشوايان من از امر آخرت و دنياى خود را پس گرديدم من چنانچه خشم فرو بردند كافران[٩] [از براى خشم نمودن ايشان] خشم فرو بردم من و بر رويّه ايشان داخل گرديدم و مر روش ايشان را اخذ نمودن و به علامت ايشان علامت خود قرار دادم تا آن كه بيايد
[١] -يعنى تو سزاوار هستى مر آن چيزهائى را كه متولّى و مرتكب آنهائى از خلق نمودن و تربيت كردن و محافظت نمودن چيزها و تكليف نمودن عباد را به عبادت و ثواب دادن و عقاب نمودن ايشان. و اللَّه يعلم
[٢] -يعنى بر هم خوردگى اهل زمانه. و اللَّه يعلم
[٣] -يعنى آن كه يارى ننمودند مرا و تنها گذاردند مرا ظالمان و آن جماعتى كه اوّلا با من بيعت نموده بودند. و اللَّه يعلم
[٤] -حطام در اصل به معنى آتش است، يعنى چيزى كه سبب دخول در آتش مىشود يا چيزى كه مانند آتش است از غصب نمودن حقوق مردم و اموال و لذّتهاى دنيوى و خواهش رياست و جاه، يا آن كه حطام به معنى ازدحام و بر پشت يك ديگر افتادن و شكستن آن باشد، زيرا كه زخارف دنيوى پشت كسى را مىشكند كه آنها را مرتكب شود.
[٥] -فيروزآبادى گفته كه« حَمِيمٍ آنٍ» به معنى آتش است كه گرمى آن به نهايت رسيده است.
[٦] -يعنى نشسته است از اطاعت كردن يا از يارى نمودن و ايمان آوردن، و نشستن كسى از چيزى كنايه از اقدام ننمودن به آن و مرتكب نشدن و به عمل نياوردن آن چيز را است. و اللَّه يعلم
[٧] -حاصل معنى آن كه من كمال سعى و اهتمام نمودم و اموال خود را صرف كردم در جهاد نمودن با ظالمان و كافران تا آن كه همگى مردم رفتند و برگشتند از دين و من تنها بىمعاونى و مددكارى باقى ماندم. و اللَّه يعلم
[٨] -يعنى پس چون مضطر و لا علاج گشتم، تابع گرديدم كسى را كه پيش از من بود، يعنى حضرت امير المؤمنين ٧ را در محافظت نمودن خون شيعيان و مؤمنان. پس هم چنان كه ايشان از راه جبر و اكراه با معاويه صلح نمودند من نيز از جهت اضطرار و لا علاجى با او صلح نمودم نه از روى خواهش و رضامندى. و اللَّه يعلم
[٩] -يعنى همچنان كه ظالمان ردّ خشم نموده با من صلح كردند و دست از جنگ و منازعه برداشتند، من نيز با ايشان صلح نمودم و صبر كردم؛ يا آن كه پس گرديدم به نحوى كه با هر شخص كه ايشان دوستى نمايند و ردّ خشم خود نمايند، من نيز با آن شخص دوستى نمايم. ما حصل آن كه طريقه تقيّه را پيشنهاد خود گردانيدم. و مراد از ضمير« هم» در« كظمهم» و باقى فقرات كه به معنى ايشان است تا آخر دعا جماعت ظالمان و اهل فساد است، چنان كه بناى ترجمه بر آن است، و محتمل است كه مرجع ضمير« اولياء» متقدمان باشد، و مرجع ضمير« هم» در« امزجهم» تا به آخر دعا، اهل اضداد و معاندان باشد، و معنى اوّل ارجح و بهتر است، چنان كه بر متأمّل مخفى نماند. و اللَّه يعلم