ترجمه مهج الدعوات و منهج العبادات سيد بن طاووس - طبسي، محمد تقي - الصفحة ٤٧٤ - دعاى يوسف
«قصص الأنبياء :» به سندهاى خود ذكر نموده كه در آن كتاب تا به حضرت ابا عبد اللَّه امام جعفر صادق ٧ ذكر نموده است آنكه فرمودند كه: چون برادران يوسف او را در چاه انداختند، جبرئيل ٧ فرود آمد و گفت: اى پسر كى ترا به اين چاه انداخت؟ يوسف گفت كه: برادران من از جهت آنكه قرب و منزلت مرا در پيش پدر حسد بردند.
جبرئيل ٧ گفت: آيا مىخواهى كه از اين چاه بيرون روى؟ يوسف گفت كه: اختيار اين با خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب است. جبرئيل گفت بدرستى كه خداى تعالى مىفرمايد كه اين دعا را بخوان:
خداوندا بدرستى كه سؤال مىكنم ترا به آنكه براى توست ستايش نيست خدائى مگر تو توئى آفريننده آسمانها و زمين بدون مادهاى اى صاحب بزرگى و بخشش آنكه رحمت فرستى بر محمّد و بر آل محمّد و آنكه بگردانى براى من از كار من گشادگى و بيرون رفتن از بلاها را و آنكه روزى دهى به من از جايى كه گمان دارم و از جايى كه گمان ندارم [به رحمت تو اى رحمكنندهترين رحمكنندگان].
ابن طاوس گويد كه: در مجلد پنجم از كتاب حلية الاولياء تصنيف ابو نعيم در حديث خراسانى ديدم آنكه داود ٧ گفت: اى پروردگار من به چه جهت بنى اسرائيل هر گاه به ايشان اندوهى يا شدّتى و بلائى وارد مىشد، مىگفتند كه: اى خداى ابراهيم و اسحق و يعقوب. پس جناب اقدس الهى به داود وحى فرستاد كه از جهت آنكه من ابراهيم ٧ را ميان تحصيل رضاء من و ميان چيزى از امور دنيوى مخيّر نكردم، مگر و حال آنكه تحصيل رضاء مرا بر آن چيز اختيار نمود و اسحق[١] براى من جان خود را بخشيد و يعقوب را هر گاه او را به بلائى مبتلا ساختم پس به من در آن بلا بد گمان نشد و صبر نمود تا آنكه از او آن بلا را برطرف كردم.
٢- و از آن جمله دعائى است براى حضرت يوسف ٧ در هنگامى كه در چاه انداخته شده بود كه آن را به روايتى ديگر يافتم و ظاهر آن است كه اين هر دو دعا را خواندند و دعا اين است:
اى فريادرس فريادرس طلبان و اى غياث[٢] مستغيثان و اى برطرف كننده اندوه اندوهناكان به تحقيق كه مىبينى تو جا و مرتبه مرا و مىشناسى مرا
[١] -در احاديث وارد شده كه اسحق هميشه آرزو مىنمود كه كاشكى در باره او نيز امر مىشد كه خود را در راه خدا قربان نمايد و پيوسته از جناب اقدس الهى مسألت مىنمود كه ثواب ذبيح به او داده شود. پس خداى تعالى دعاى او را مستجاب نموده به ملائكه آسمان فرمودند كه اسحق را نيز ذبيح گويند چنانچه اسماعيل را ذبيح مىنامند. و از اين جهت است كه در بعضى از احاديث واقع شده كه اسحق جان خود را در راه خدا فدا نمود و خود را قربان كرد چنان كه بعضى از اهل سنّت قايلند كه امر به قربان كردن ابراهيم فرزند خود را در باره اسحق بود نه در باره اسماعيل و ليكن علماى اماميه را اعتقاد آن است كه آن اسماعيل بود نه اسحق زيرا كه اسماعيل در مكه بود و اسحق در شام و مذبح به اتّفاق در منى است نه در شام و اگر ذبيح اسحق بودى بايستى كه مذبح در شام باشد و احاديث بسيار وارد است كه ذبيح اسماعيل بود نه اسحق پس بايد كه آن احاديثى را كه از آن معلوم شود كه اسحق خود را فدا نمود يا آنكه جان خود را در راه خدا نثار كرد و امثال آن مراد آن باشد كه چون او نيز آرزوى اين را مىكرد و دائما ثواب آن را از جناب اقدس الهى مسألت مىنمود. دعاى او مستجاب گرديد لهذا اسحق را نيز مجازا ذبيح مىگويند چنانچه ملائكه او را نيز ذبيح مىنامند همچنان كه گذشت. و اللَّه يعلم
[٢] -يعنى اى فريادرس فرياد طلبان و اين فقره دوم تاكيد فقره اوّل است.