ترجمه مهج الدعوات و منهج العبادات سيد بن طاووس - طبسي، محمد تقي - الصفحة ٤٣٠ - ل دعاهاى حضرت امام حسن عسكرى
٦- و امّا متعرض شدن معتمد خليفه كه يكى از خلفاء بنى عبّاس بود با حضرت امام حسن عسكرى ٧.
پس آن را جماعتى روايت نمودهاند و ليكن ما روايتى را ذكر مىكنيم كه او را علىّ بن محمّد صيمرى رضوان اللَّه عليه در كتاب خود كه سابقا مذكور شد، نقل نموده است كه عبارت آن اين است: روايت كرده حميرى از حسن بن على از ابراهيم بن مهزيار از محمّد بن ابى الزّعفران از مادر حضرت امام حسن عسكرى ٨ كه گفت: روزى از روزها آن حضرت به من گفتند كه مرا در سنه دويست و شصت تعبى و مشقّتى خواهد رسيد كه مىترسم آنكه از آن جهت حادثه و بلائى به من برسد. پس من اظهار جزع كردم و شروع در گريه و بىصبرى نمودم. آن حضرت فرمودند كه ناچار از واقع شدن حادثه است، جزع مكن و صبر نما. راوى گويد: پس چون ماه صفر سنه دويست و شصت شد، مادر آن حضرت شروع در اضطراب بسيار نمود و مىنشست و برمىخواست و از مدينه بيرون مىرفت و تجسس خبرها مىنمود و احوالات مىپرسيد تا آنكه به او خبر رسيد كه معتمد خليفه آن حضرت را و جعفر برادر ايشان را حبس نموده بود و على حرّين را موكل بر ايشان نموده بود تا آنكه روزى معتمد احوالات آن حضرت را در همه اوقات از على حرّين پرسيد. او در جواب گفت كه بدرستى كه روزها روزه مىگيرد و شبها به نماز مشغول است. پس بعد از چند روز ديگر باز احوال آن حضرت را پرسيد علىّ حرّين همان جواب را گفت. پس معتمد به او گفت كه الحال به خدمت آن حضرت برو و از من سلام برسان و به ايشان بگو كه از حبس بيرون رويد و به منزل خود رجوع نمائيد. على حرّين گويد كه من به در زندان خانه رفتم، ديدم كه چهارپائى با زين ايستاده است و چون داخل شدم آن حضرت را ديدم كه نشسته بودند و چكمه خود را پوشيده و عمامه در سر و رخت پوشيده چون مرا ديدند برخاستند و من پيغام خليفه را به ايشان دادم و ايشان سوار شدند پس چون سوار شدند، توقف فرمودند. من گفتم اى سيّد من چه چيز است درنگ نمودن شما؟ فرمودند كه انتظار مىكشم تا آنكه جعفر برادرم بيايد. پس من عرض نمودم كه من مأمور شدم به آنكه شما را به تنهائى رها نمايم و مرخّص نيستم آنكه او را رخصت نمايم. آن حضرت فرمودند كه به نزد خليفه برو و بگو كه من و او هر دو يك بار و همراه از يك خانه بيرون آمديم و هر گاه من بخانه خود روم و او همراه من نباشد اين خلاف مروّت خواهد بود. پس علىّ حرّين به نزد خليفه رفت و پيغام آن حضرت را به او رسانيد و به خدمت آن حضرت برگشت و گفت خليفه مىگويد كه من از براى خاطر شما آن را رها نمودم و ليكن من او را از جهت كارهاى بدى كه از او سر زده بود و بىآدابى كه نسبت به شما كرده بود و از جهت آنكه در حق شما سخنان ناشايسته مىگفت، حبس نموده بودم. پس جعفر را نيز رها نمود و در خدمت آن حضرت به خانه خود رفتند.
٧- و ايضا صيمرى در كتاب مزبور در بيرون رفتن حضرت امام حسن عسكرى از حبس معتمد خليفه و در باب آنچه آن حضرت آن را فرمودند در هنگام بيرون آمدن ايشان از حبس اين عبارت را نقل نموده كه از محمودى مروى است كه گفت خط حضرت امام حسن عسكرى ٧ را ديدم كه در وقت بيرون رفتن از حبس معتمد اين آيه شريفه را نوشته بودند كه:
يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ «يعنى اراده دارند جماعت كافرون آنكه خاموش كنند و برطرف نمايند نور خدا را (يعنى اراده دارند كه ضايع نمايند و هلاك گردانند امامان از جانب خدا را) به سبب سخنان بد و انكارى كه نمودهاند ايشان و حال آنكه خداى تعالى تمامكننده است نور خود را و هر چند ناخوش دارند كافران».
٨-[١] [و از دعاى مولا و سيد ما فرزند على عسكرى كه در صبح مىخواند:
[١] -اين دعا در نسخه ديگر وجود داشت كه در اينجا نقل شد و اقدام به ترجمه آن نيز گرديد.« ناشر»