ترجمه مهج الدعوات و منهج العبادات سيد بن طاووس - طبسي، محمد تقي - الصفحة ٣٤٩ - ١ - دعاى جوشن
|
[فلسنا كمن كنتم تصيبون نيله |
فنقبل ضيما أو نحكم قاضيا |
|
|
و لكنّ حكم السّيف فينا مسلّط |
فنرضى إذا ما أصبح السّيف راضيا |
|
|
و قد ساءني ما جرت الحرب بيننا |
بنى عمّنا لو كان أمرا مدانيا |
|
|
فإن قلتم إنّا ظلمنا فلم نكن |
ظلمنا و لكن قد أسأنا التّقاضيا] |
|
[اى پس عموهاى ما ديگر شعر نخوانيد بعد از آنكه سرانجام در صحراى خشك دفن شديد.
پس ما نيستيم بسان آنكه شما رسيديد به سرانجام (كار خود) پس ما ستم را بپذيريم يا در مورد شما حكم كنيم.
و ليكن حكم شمشير در ميان ما مسلّط است پس ما راضى مىشويم وقتى كه شمشير راضى شود.
پس اى پسر عموهاى ما! مرا ناراحت مىكند كه جنگ ميان ما افتاده اگر امر نزديك باشد.
اگر گوئيد كه ما ستم كرديم پس ما ستم نكرديم بلكه اين حكم (بر قتل) ما را ناراحت كرده است!!] و يكى از اسيران را طلبيده سرزنش نمود، پس بعد از آن امر به قتل او نمود و بدين منوال يك به يك را طلبيده جمع كثيرى از اولاد امير المؤمنين ٧ را به قتل رسانيد. پس بعد از آن شروع به بدگويى و ناسزا نسبت به اولاد ابو طالب نموده هر يك از ايشان را مذكور مىساخت و ناسزا مىگفت تا آنكه نوبت سخن به حضرت امام موسى بن جعفر ٧ رسيد. آن حضرت را نيز مذكور ساخته بىآدابى چند گفت. پس بعد از آن گفت قسم بخدا كه حسين بر من خروج نكرد مگر به گفته و فرموده آن حضرت و پيروى نكرد مگر دوستى و محبّت او را از براى آنكه اوست كه در اين روز وصيّت و جانشينى پيغمبر را در اين خانواده دعوى مىكند. خدا موسى بن مهدى عباسى بكشد را اگر چنانچه آن حضرت را باقى گذارد. پس ابو يوسف يعقوب بن قاضى كه مردى بود كه جراتى در سخن گفتن با او داشت، گفت: يا امير المؤمنين سخنى گويم يا ساكت باشم؟ پس آن ملعون گفت كه خدا موسى عباسى را بكشد اگر از تقصير امام موسى بن جعفر ٨ درگذرد و اگر نه آن بود كه از مهدى پدر خود شنيدهام كه به او منصور جدم در شأن امام جعفر صادق ٧ از فضيلت بسيار خبر داد و آنكه آن حضرت ممتاز از همه اهل زمان خود در دين دارى و دانش و فضيلت بوده است و نه آن بود كه به من از سفّاح[١] در شأن آن حضرت از مدح بسيار و فضيلت بىشمار رسيده است هر آينه قبر آن حضرت را مىشكافتم و جسد مطهّر ايشان را بيرون مىآوردم و آن را مىسوزانيدم سوختى بليغ[٢]. پس ابو يوسف گفت كه: زنان من همگى مطلقه باشند و جميع كنيزان و غلامان آزاد باشند و همه اموال من در راه خدا صدقه باشد و تمام چهار پايان من در راه خدا وقف باشد و بر من حج خانه پياده لازم باشد كه اگر پيشنهاد خاطر موسى بن جعفر ٧ يا كسى از فرزندان او خروج نمودن بر تو باشد. و سزاوار نيست آنكه اين خيال در خاطر ايشان گذرد. پس آنگاه موسى بن عباسى اولاد زيد بن على را و جماعت تابعان او را مذكور نمود. پس ابو يوسف گفت كه: و از زيديه باقى نمانده بود مگر همين جماعتى كه با حسين خروج نمودند و امير المؤمنين ظفر بر ايشان يافت و همگى ايشان را مستاصل نمود و از اين قبيل سخنان همواره مذكور ساخت تا آنكه شدّت غضب او فرو نشست. راوى گويد كه: پس
[١] -سفاح لقب عبد الله بن محمد است كه اول خليفهاى از خلفاى بنى عباس بود برادر ابو جعفر منصور دوانقى بوده و او را سفّاح مىگفتهاند از جهت آنكه زنا كار بود و خونريزيش بسيار نموده. زمان خلافت او چهار سال و شش ماه بود. اللّهم العنهم.
[٢] -مترجم گويد كه مستدعى است از خلّص شيعيان صافى اعتقاد و مؤمنان پاكيزه نهاد كه هر گاه به اين موضع رسند، روح ناپاك بىحياى آن شقى ملعون و ساير اعداى اهل بيت : را به لعن بسيار ياد آورى نمايند از جانب ابن بىبضاعت محتاج نيز لعن نامتناهى بر آن ملعون ازلى و ابدى و ساير ملاعين از متقدمين و متأخرين و اوّلين و آخرين ايشان فرستاد اين جگر سوخته آه حسرت و اين لب تشنه آب مغفرت را در ثواب آن شريك و سهيم سازند. اللّهم العنهم لعنا وبيلا و السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى.