ترجمه مهج الدعوات و منهج العبادات سيد بن طاووس - طبسي، محمد تقي - الصفحة ٣٢٤ - ز دعاهاى حضرت امام جعفر صادق
شده كه حضرت امام جعفر صادق ٧ آن را جهت فرزند خود حضرت امام موسى ٧ احراز نموده بودند و جمع ميان همه اينها ممكن است. و اللَّه يعلم].
ابن طاوس گويد كه: اين دعا و شرح آن به روايت محمّد بن عبد الله اسكندرى است و اين دعا جليل القدر است و ائمه : اجابت اين را ضامن شدند و ما اين دعا را از كتابى نقل كرديم كه قطع آن به قدر نصف ثمن كاغذ بود و مشتمل بر چند كتاب بود كه اول آن كتاب «التنبيه لمن يتفكّر فيه» (تنبيه براى كسى كه در او تفكّر نمايد) است و اين دعا در آخر آن كتاب بود و در آن كتاب نوشته شده بود كه: از محمّد بن عبد الله اسكندرى مروى است آنكه گفت: من از جمله مقرّبان و مصاحبان ابى جعفر منصور دوانقى بودم و از جمله خواص و صاحب اسرار و از نهانى او بودم. پس روزى بر او داخل شدم. او را غمناك ديدم و آه سردى مىكشيد. پس گفتم: يا امير المؤمنين سبب اندوه و فكر شما چيست؟ گفت: اى محمّد هر آينه از اولاد فاطمه ٣ به قدر صد نفر يا زيادهتر هلاك شدند و حال آنكه سر كرده و پيشواى ايشان باقى مانده است.
پس به او گفتم: آن شخص كيست؟ گفت: جعفر بن محمّد صادق. پس من گفتم: يا امير المؤمنين بدرستى كه آن مردى بسيار عبادتكننده است و بخدا مشغول شده است و طلب پادشاهى و خلافت را ترك نموده است. پس به من گفت: اى محمّد به تحقيق كه من مىدانم كه تو قائل به حقيقت و امامت اوئى و ليكن پادشاهى و ملك عقيم است[١] و به تحقيق كه قسم خوردهام و با خود شرط نمودهام كه امروز را به شب نكنم و شب را به صباح نياورم تا آنكه خود را از آن حضرت فارغ گردانم. محمد گويد كه: قسم بخدا كه زمين بر من با وجود فراخى و وسعت آن تنگى كرد. پس منصور جلّاد را طلب نمود و به او گفت كه: هر گاه من حضرت ابا عبد الله صادق ٧ را حاضر سازم و به سخن گفتن با او مشغول گردم و در آن اثنا كلاه خود را از سرم بردارم، پس نشانهاى ميان من و ميان توست بر اينكه بايد گردن آن حضرت را بزنى. پس آنگاه حضرت ابا عبد الله جعفر بن محمّد صادق ٧ را در همان ساعت حاضر نمود. محمد گويد كه: من خود را در ميان خانه منصور به آن حضرت رسانيدم و ديدم كه لبهاى مبارك را حركت مىدادند و دعائى را مىخواندند كه آن را نفهميدم. پس ديدم قصر منصور را كه به حركت درآمده، مانند كشتى در ميان دريا موج مىزد. پس منصور را ديدم كه سر و پاى برهنه به استقبال آن حضرت رفت و دندانهايش برهم مىخورد و پهلوها و اندام او مىلرزيد و گاهى رنگش سرخ مىشد و گاهى زرد مىگرديد. پس چون به خدمت آن حضرت رسيد بازوى ايشان را گرفته آورد و به مسند پادشاهى خود نشانيد و خود در برابر آن حضرت به دو زانو در كمال ادب نشست چنان چه بنده در خدمت مولاى خود نشيند. پس منصور گفت: يا ابن رسول الله چه امر شما را در اين ساعت آورده است؟ حضرت فرمودند كه به نزد تو آمدهام از جهت اطاعت خدا و پيروى رسول خدا و از جهت خواستن و طلبيدن امير المؤمنين مرا. منصور گفت كه: من شما را نطلبيدم بلكه شخصى كه به طلب شما آمده، غلط كرده است. پس گفت حاجت خود را بفرمائيد. آن حضرت فرمودند كه اين حاجت دارم كه تا مرا شغلى نباشد به نزد خود نطلبيد. منصور گفت:
چنين باشد. پس آن حضرت برخاستند و در نهايت سرعت به خانه خود رفتند. محمّد گويد كه: من حمد و ثناى خداى تعالى بجاى آوردم. پس آنگاه منصور رختخواب طلبيد و خوابيد و بيدار نشد تا آن كه نصف شب شد. پس چون بيدار شد ديد كه من در پيش سر او نشستهام. خوشحال شد و به من گفت كه بيرون مرو تا آن كه من نمازى را قضا كنم كه از من فوت شده است.
[١] -از آن جهت كه پادشاهان گاه است كه فرزندان خود را مىكشند و حبس مىكنند هر گاه بر پادشاهيّت خود بترسند.