ترجمه مهج الدعوات و منهج العبادات سيد بن طاووس - طبسي، محمد تقي - الصفحة ١٩٧ - ب دعاهاى مولايمان حضرت على بن ابى طالب
شب را در روز و داخل مىكنى روز را در شب و بيرون مىآورى[١] زنده را از مرده و بيرون مىآورى مرده را از زنده و روزى مىدهى كسى را كه خواهى بىاندازه توئى نعمت دهنده احسانكننده آفريننده ايجادكننده تواناى قهركننده تنزيه كردهشده در روشنى پاكيزگى رداى خود ساختهاى بزرگى و عزّت را و بزرگى نمودهاى به بزرگوارى خود و پنهان گشتهاى به روشنى و شرف خود و صاحب زينت شدهاى به هيبت و رفعت خود براى توست نعمت دادن ازلى و پادشاهى بلند مرتبه و بخشش وسيع و توانائى با اقتدار گردانيدى مرا از [امّت] جمله فاضلترين پسران آدم و گردانيده مرا شنوا و بينا در كمال صحّت مستوى الخلقه به سلامت، مشغول نساختى مرا به آفت و بلائى كه باشد در بدن من و باز نداشت ترا[٢] از احسان بخشش تو به من و نيكوئى احسان تو نزد من و زيادتى انعام تو بر من از آن كه فراخ كردى بر من روزى مرا در دنيا و زيادتى دادى مرا بر بسيارى از اهل دنيا پس گردانيدى تو براى من گوشى را [كه بشنود نشانههاى ترا] و دلى را كه بشناسد بزرگوارى ترا و من به احسان تو ستايشكنندهام و به سعى يقين خود براى تو شكركنندهام و به حق تو[٣] گواهم پس بدرستى كه تو زندهاى پيش از هر زندهاى و زندهاى بعد از هر زندهاى و زندهاى كه ارث مىبرى [نمىبرى] زندگانى را [از زندهاى] نبريدهاى و برطرف ننمودهاى نيكى خود را از من يك برهم زدن چشمى در هر زمانى و فرو نياوردى به من مشقّتهاى عذابهاى خود را و تغيير ندادى بر من دقيقهاى نگاهداشتنهاى خود را پس اگر بياد نياورم من از نيكوئى تو مگر در گذشتن ترا (از گناهان من) و برآوردن حاجت مرا در وقتى كه بالا كردم سر خود را كه متلبس بودم به ستايش كردن تو و تعظيم نمودن تو و در وقت قسمت كردن روزيها در هنگامى كه مقرّر ساختى تو آن را پس براى توست ستايش به عدد آنچه نگاهداشته است آن را دانائى تو[٤] و به عدد آنچه فرا گرفته آن را توانائى تو و به عدد آنچه گنجايش داشته باشد آن را
[١] -مثل بيرون آوردن حيوانات از نطفه و بيرون آوردن نطفه از حيوانات و مثل بيرون آوردن مرغ از تخم و تخم از مرغ، يا آن كه مراد بيرون آوردن فرزند مؤمن است از ابوين كافر و فرزند كافر است از ابوين مؤمن چنان كه در بعضى از احاديث تفسير به اين شده است. و اللَّه يعلم
[٢] -يعنى اين همه كرامتها و نعمتها كه به من دادهاى و ارزانى داشتهاى باز نمىدارد ترا از آن كه زياده احسان نمائى به من و اكتفا به همان قدر ننمائى از جهت آن كه من شكرگزارى بجا نياوردهام، يا آن كه در نظر تو اين نعمتها چيزى آيد يا قربى داشته باشد و گوئى كه كافى است او را و ديگر احتياجى ندارد چنان كه طريقه بندگان است بلكه نه چنين است و دايما احسان مىكنى و نعمت مىدهى پيوسته و متّصل به يك ديگر. و اللَّه يعلم بحقايق الامور
[٣] -يعنى به حقى كه تو بر من دارى.
[٤] -يعنى آنچه احاطه نموده است به آن علم تو.