اسرار الصلوة (فارسى) - الملكي التبريزي، الميرزا جواد؛ مترجم رضا رجب زاده - الصفحة ٢١٨ - فصل«در بيان لزوم خوف و فضيلت آن»
خدا من فاطمه هستم پيامبر ٦ در سجده بود و مىگريست پس سر را بلند نمود و فرمود چه شده است كه فاطمه نور چشم مرا پشت در نگه- داشتهايد درب را باز كنيد، چون چشم فاطمه بر رسول خدا افتاد و رنگ زرد پيامبر ٦ را مشاهده كرد كه از شدت گريه و حزن آنقدر نحيف و لاغر شده است شروع بگريه نمود و خطاب به پدر گفت: اى رسول خدا چه مىشود شما را پيامبر ٦ فرمود جبرئيل نزد من آمد و ابواب جهنم را براى من وصف نمود و بمن خبر داد كه باب بالاى آن از آن اهل كبائر امت من است اين بود كه مرا غمگين ساخت و گريان نمود فاطمه عليها السّلام گفت اى رسول خدا آيا از او سؤال فرمودى كه آنان چگونه داخل جهنم مىشوند، فرمود ملائكه آنها را بسوى آتش ميرانند درحالىكه نه- چهرههاى آنها سياه گشته و نه ديدگانشان كبود شده و نه بر دهانهاى آنها مهر زده شده و نه با شيطانى قرين گشته و نه غل و زنجيرى بر آنها نهاده شده است فاطمه عليها السّلام گفت ملائكه چگونه آنها را بسوى آتش مىكشند فرمود مردان را با ريشهاى آنها وزنها را با گيسوان و موىهاى جلو سر آنها، چه بسيار سالخوردگانى كه بموى سپيدش گرفته شده و بسوى آتش كشيده مىشود درحالىكه فرياد مىزند وا شيبتاه وا ضعفاه، و چه بسيار جوانانى از امت من كه موى صورتش گرفته شده و بسوى آتش برده مىشود و او فرياد مىزند وا شباباه، وا حسن صورتاه، و چه بسيار از زنان امت من كه موى جلو سر آنها گرفته شده و به آتش كشيده مىشوند و آنها فرياد مىزنند وا فضيحتاه، وا هتك ستراه، تا آنها را به نزد مالك دوزخ مىرسانند چون چشم مالك بر آنها مىافتد به ملائكه مىگويد اينان چه كسانى هستند كه تا بحال در ميان اشقياء عجيبتر از اينها نديدهام نه چهرهشان سياه گشته و