اسرار الصلوة (فارسى) - الملكي التبريزي، الميرزا جواد؛ مترجم رضا رجب زاده - الصفحة ٢٢١ - فصل«در بيان لزوم خوف و فضيلت آن»
مىپرسد آيا از تو چيزى هم خواستند؟ جبرئيل مىگويد بلى از من خواستند كه سلامشان را به پيامبرشان برسانم و از حال بد آنها او را آگاه سازم، مىفرمايد برو و او را با خبر ساز پس جبرئيل خدمت پيامبر مىرسد درحالىكه آن حضرت در خيمهاى از در سفيد كه چهار هزار باب دارد و هر باب دو لنگه درب از طلا دارد بسر مىبرد، و به آن حضرت مىفرمايد:
اى محمد من از نزد گروهى از گناهكاران امت تو مىآيم كه در آتش معذبند آنها خدمت تو سلام رساندند و از حال خويش و جايگاه تنگ خود شكايت داشتند پيامبر نزد عرش خدا مىآيد و به سجده مىافتد و ثناء او مىگويد:
ثنائى كه احدى مثل آن نگفته باشد خطاب مىرسد سرت را بلند نما و هر چه مىخواهى سؤال نما كه داده مىشوى و شفاعت نما كه شفاعتت پذيرفته مىشود، رسول خدا مىگويد اشقياء امت من كه حكمت را در مورد آنان تنفيذ نمودى خطاب مىرسد شفاعتت را درباره آنها پذيرفتم پس به دوزخ برو و هر كه را كه لا اله الّا اللّه مىگويد از آنجا خارج نما پيامبر مىآيد چون چشم مالك به پيامبر مىافتد درهاى دوزخ را مىگشايد و سرپوش برمىگيرد چون آنها چشمشان به رسول خدا مىافتد فرياد مىزنند كه آتش پوست بدن ما را سوزانيد و جگرهاى ما را سوخت پس همگى را از آتش خارج مىكند در حالى كه ذغال گشتهاند و آتش چيزى از آنها بر جاى نگذاشته است و به نهرى كه بر در بهشت جارى است و حيوان نام دارد مىروند و در آن آب غسل مىكنند پس همگى جوان و زيبا از آن خارج مىشوند و با چهرههائى چون ماه داخل در بهشت مىشوند.