شرح اصول فقه - محمدى، على - الصفحة ٢٨٢ - الحق فى المسألة
پيدا مىكند و محال است كه شوق به«معدوم مطلق»تعلق بگيرد.
و اينكه معدوم بما هو معدوم موجود شود،محال است للتناقض.
و اما دومى كه شوق،در حال وجود معنون،به آن تعلق بگيرد؛اين هم باطل است بدليل اينكه اشتياق به يك امر موجود،تحصيل حاصل است و هو محال.بالضرورة،شوق بايد به يك امر استقبالى(كه هنوز حاصل نيست)تعلق بگيرد.مثل اينكه شما اشتياق ديدار رفيق را دارى يا اشتياق عالم شدن را دارى و بعد الوصول ديگر شوق نيست.فالمقدم مثل التالى باطل(يعنى تعلق شوق به معنون).
٢-فلاسفه قانونى دارند بنام«الشىء ما لم يتشخص لم يوجد».
يعنى هر چيزى مادام كه تعين پيدا نكند و مشخص نشود،وجود پيدا نمىكند(چه وجودات ماديه و چه وجودات مجرده).حال، خصلتهاى روانى و نفسانى انسان هم از اين قاعده مستثنى نيستند.
يعنى علم،خيال،وهم،اراده،شوق،شك و...هركدام بخواهند موجود شوند بدون تشخص يعنى بدون تعلق به يك متعلق،محال است موجود شوند:شوق،بدون مشتاق اليه،معقول نيست.اراده، بدون مراد،معقول نيست.علم،بدون معلوم،محال است و...و اين متعلق هم بايد از سنخ همين وجودات باشد.بايد يك امر نفسانى باشد و تشخص ما فى النفس،به خارج از افق نفس،معقول نيست.
مثلا«علم»يكى از امور نفسيه است؛اولا و بالذات تعلق مىگيرد به آن صورت ذهنيه،و بهواسطۀ آن،تعلق مىگيرد به وجودات خارجيه.
پس آنكه معلوم بالذات علم عالم است،همانا صور ذهنيه است ولى چون اين صورتها مرآتيت دارند براى معلومات خارجيه،ما به توسط اين صور،علم به آن وجودات خارجيه پيدا مىكنيم.
شوق نيز چنين است.يعنى شوق اولا و بالذات تعلق مىگيرد به آن صورت ذهنيه كه در صقع نفس است ولى چون آن امر نفسانى حاكى از خارج است،لذا ثانيا و بالعرض(يعنى بواسطۀ آن صورت) آن امر خارجى،مشتاق اليه مىگردد.