شرح اصول فقه - محمدى، على - الصفحة ٢٢٩ - باب دوم الضد الخاص
توضيح ذلك:تمانع به دو معنا بكار مىرود:
١-گاهى از كلمۀ«تمانع»اراده مىشود تمانع در وجود خارجى.مثلا مىگوئيم سواد و بياض،در جسم واحد،تمانع دارند؛ يعنى در خارج،محال است كه جسم واحد،در آن واحد،هم متصف به وصف ابيض باشد و هم اسود.در اينجا عدم هركدام،از قبيل عدم المانع است نسبت به وجود خارجى ديگرى؛و تمانع ما بين ضدين،از اين قرار است و آن عدم المانعى كه در صغرى ذكر شده، همين معناست.
٢-و گاهى از كلمۀ تمانع،تمانع در تأثير اراده مىشود نه تمانع در وجود خارجى.مثلا مقتضى حرارت و مقتضى برودت،در فضاى واحد،باهم تمانع مىكنند و متمانعان هستند اما نه در اصل وجود كه هركجا مقتضى حرارت بود،در آنجا مقتضى برودت نباشد يا بالعكس.خير،ممكن است در فضاى واحد،هر دو مقتضى موجود باشند و لكن تمانع در تأثير دارند؛يعنى در اثر اينكه محل،قابليت پذيرفتن هر دو اثر را ندارد.مثلا اين آب نمىتواند هم گرم باشد و هم سرد.يا اين فضا نمىتواند هم حرارت پيدا كند و هم برودت.
لذا اين دو مقتضى،در تأثير،با يكديگر دعوى دارند و آنگاه هركدام بخواهند تأثير كنند،يا بايد مقتضى ديگرى نباشد و يا اگر هست، ضعيفتر باشد بهطورى كه تحت الشعاع ديگرى قرار بگيرد تا ديگرى اثر بگذارد.پس عدم احد المقتضيين،از قبيل عدم المانع است در تأثير مقتضى ديگر و وجودش مانع از تأثير؛و آن عدم المانعى كه در كبرى ذكر شده،به همين معناست.يعنى عدم المانعى كه از مقدمات است عدم المانع در تأثير مقتضى است نه عدم المانع در اصل وجود.
نتيجه:ما هم قبول داريم كه عدم احد الضدين،از باب عدم المانع است منتهى عدم المانع در وجود.و اما عدم المانعى كه از مقدمات است،عدم المانع در تأثير است.پس حد وسط تكرار نشده.پس نتوان نتيجه گرفت كه عدم الضد من المقدمات لوجود الضد الآخر.