مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٩٦ - طمأنینه حسین علیه السلام
دل دشمن قرار گرفت. عمرسعد فریاد کرد: چه میکنید؟ «وَاللَّهِ نَفْسُ ابیهِ بَینَ جَنْبَیهِ» با کی دارید میجنگید؟! این فرزند علی است، «هذَا ابْنُ قَتّالِ الْعَرَبِ» این فرزند همان کسی است که عرب را کشت. میخواست تعصب عربیت را علیه حضرت تحریک کرده باشد. گفتند: چه کنیم؟ گفت: اینطور مصلحت نیست. اگر یک یک بروید، یک نفر از شما را باقی نخواهد گذاشت، حمله را همه جانبه کنید. اباعبداللَّه به هر طرف که حمله میکرد، فرار میکردند ولی مواظب بود که از خیمهها دور نشود. غیرت حسین هم هست. حسین شجاع است، صبور است، راضی به رضای الهی است، مخلص است ولی غیرة اللَّه هم هست، غیرتش هم به او اجازه نمیدهد که زنده باشد و کسی نزدیک خیام حرم او بیاید. به اهل بیت دستور داد که شما ابداً از خیمهها بیرون نیایید. این دروغ است اگر شنیده باشید که اهل بیت، مرتب بیرون میآمدند و «العطش» میگفتند.
فقط یک بار بیرون آمدند و آن، وقتی بود که اسب بیصاحب اباعبداللَّه آمد. آن وقت هم که بیرون آمدند، اول نمیدانستند که قضیه از چه قرار است. صدای شیهه این اسب را که شنیدند، خیال کردند آقا برای وداع سوم آمده است. میگویند این اسب، اسب تربیت شدهای بود. نه تنها اسب اباعبداللَّه اینطور تربیت داشت، بلکه اسبهای دشمنان هم اینطور تربیتها را داشتند که وقتی سوارش میافتاد، این حیوان احساس میکرد.
این اسب، یال خودش را به خون اباعبداللَّه رنگین کرده بود و وقتی که دید آقا افتاده است و دیگر نمیتواند از جا بلند شود، آمد به طرف خیام حرم. درواقع مثل اینکه پیکی بود که میخواست خبری بدهد. اینها به خیال اینکه آقا برگشتهاند، از خیمه بیرون آمدند ولی وقتی که آن اوضاع را دیدند، چارهای ندیدند جز اینکه دور این اسب را بگیرند و ناله کنند. به هر حال آقا اجازه نداد آنها بیرون بیایند. ولی خودش نقطهای را مرکز قرار داده بود که صدایش را میشنیدند. میخواست به این وسیله به آنها اطمینان بدهد. وقتی که برمیگشت، به آن مرکز که میرسید، با صدای بلند- من نمیدانم اینکه میگویم صدای بلند، آن زبان خشک چگونه در دهان میگردیده- با هر مقدار که نیرو داشت فریاد میکرد:«لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ الّا بِاللَّهِ الْعَلِی الْعَظیمِ» خدایا! حسین هرچه نیروی روحی و جسمی دارد از توست. اهل بیت خوشحال میشدند که آقا زنده است. مدتی استراحت میکرد، آسایش پیدا میکرد. لشکر باز برمیگشتند، حلقه را تنگ میکردند، تیراندازی میکردند، سنگ میپراندند. باز نوبت دیگر آقا حمله میکرد. این کرّ و فرّ ادامه داشت.