مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٥٤ - عمل صالح و تقوا، بهترین امر به معروف
را بیشتر از عمل تحت تأثیر قرار نمیدهد. شما میبینید مردم از انبیاء و اولیاء، زیاد پیروی میکنند ولی از حکما و فلاسفه آنقدرها پیروی نمیکنند، چرا؟ برای اینکه فلاسفه فقط میگویند، فقط مکتب دارند، فقط تئوری میدهند؛ در گوشه حجرهاش نشسته است، پی درپی کتاب مینویسد و تحویل مردم میدهد. ولی انبیاء و اولیاء تنها تئوری و فرضیه ندارند، عمل هم دارند. آنچه میگویند اول عمل میکنند. حتی اینطور نیست که اول بگویند بعد عمل کنند، اول عمل میکنند بعد میگویند. وقتی انسان بعد از آنکه خودش عمل کرد، گفت، آن گفته اثرش چندین برابر است.
علی بن ابیطالب میفرماید (و تاریخ هم نشان میدهد که اینطور است):«ما امَرْتُکمْ بِشَی ءٍ الّا وَقَدْ سَبَقْتُکمْ بِالْعَمَلِ بِهِ، وَلا نَهَیتُکمْ عَنْ شَی ءٍ الّا وَ قَدْ سَبَقْتُکمْ بِالنَّهْی عَنْهُ» [١] هرگز شما ندیدید که شما را به چیزی امر کنم مگر اینکه قبلًا خودم عمل کردهام (تا اول عمل نکنم به شما نمیگویم) و من هرگز شما را از چیزی نهی نمیکنم مگر اینکه قبلًا خودم آن را ترک کرده باشم (چون خودم نمیکنم، شما را نهی میکنم).«کونوا دُعاةً لِلنّاسِ بِغَیرِ الْسِنَتِکمْ» [٢] مردم را به دین دعوت کنید اما نه با زبان، با غیرزبان دعوت کنید؛ یعنی با عمل خودتان مردم را به اسلام دعوت کنید. انسان وقتی عمل میکند، خودبه خود با عمل خود جامعه را تحت تأثیر قرار میدهد.
فیلسوف معروف معاصر، ژان پل سارتر حرفی دارد. البته حرف او تازگی ندارد ولی تعبیری که میکند تازه است. میگوید: من کاری که میکنم ضمناً جامعه خود را به آن کار ملتزم کردهام. و راست هم هست. هر کاری که شما بکنید، کار بد یا خوب، جامعه خود را به آن کار ملتزم کردهاید. خواه ناخواه کار شما موجی به وجود میآورد، تعهدی برای جامعه ایجاد میکند، بایدی است برای خود شما و بایدی است برای اجتماع شما؛ یعنی هر کاری ضمناً امر به اجتماع است و اینکه تو هم چنین کن. وقتی من کاری میکنم، زبان عمل من این است که برادر! تو هم مثل من باش. هرچه هم بگویم مثل من نباش، نمیشود. من هرچه به شما بگویم به قول من عمل کن ولی به کردار من کاری نداشته باش، فایده ندارد. شما نمیتوانید به گفتار من توجه کنید ولی به کردار من توجه نکنید. آنچه در شما التزام و تعهد به وجود میآورد، در درجه اول
[١]. نهج البلاغه، خطبه ١٧٥ (شبیه این عبارت).[٢]. کافی، ج ٢/ ص ٧٨، باب ورع.