مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٩٥ - اما تحریفات معنوی
قُتِلَ؛ تا رسید به بنی هاشم، و از حال جناب علی اکبر و ابی الفضل سؤال کرد؛ به همان قسم جواب داد و فرمود: بدان در میان خیمهها غیر از من و تو مردی نمانده است.
صفحه ١٧٨:
«این قصه است و حواشی بسیار دارد و صریح است در آنکه آنجناب از اول مقاتله تا وقت مبارزت پدر بزرگوارش ابداً از حال اقرباء و انصار و میدان جنگ خبری نداشت.».
ح. داستان عزم رفتن اباعبداللَّه به میدان جنگ و طلب کردن اسبِ سواری و [اینکه] کسی نبود اسب را حاضر کند:
«پس مخدّره زینب رفت و آورد و آن حضرت را سوار کرد. برحسب تعدد منابر، مکالمات بسیار بین برادر و خواهر ذکر میشود و مضامین آن در ضمن اشعار عربی و فارسی نیز درآمده و مجالس را به آن رونق دهند و به شور درآورند.».
ظاهراً از آن جمله است اینکه حضرت زینب هنگام وداع، برادر را ایست داد و فرمود: وصیتی از مادرم به یادم افتاد. مادرم به من گفته در همچو وقتی حسینم را بگیر و از طرف من زیر گلویش را ببوس. از آن جمله است اینکه حضرت دید اسب حرکت نمیکند، هرچه نهیب میزند اسب نمیرود، یکمرتبه میبیند طفلی خودش را روی سم اسب انداخته است. (اشعار معروف صفی علیشاه در بیان دو جاذبه عشق و عقل مربوط به جریان حضرت زینب در همین وقت است.) باید متوجه بود که حضرت زینب حین وفات حضرت زهرا تقریباً پنجساله بوده است.
ط. صفحه ١٧٩: زینب آمد به بالین اباعبداللَّه علیه السلام در قتلگاه وَ رَأَتْهُ یجودُ بِنَفْسِهِ وَ رَمَتْ بِنَفْسِها عَلَیهِ وَهِی تَقولُ: انْتَ اخی، انْتَ رَجاؤُنا، انْتَ کهْفُنا، انْتَ حِمانا [١].
[١]. [و او را دید که مشغول جان دادن است. خود را به روی بدن او انداخت و میگفت: تو برادر منی، تو امید مایی، تو پناه مایی، تو پشتیبان مایی.]