مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٧٣ - رنگ خون، ثابت ترین رنگها در تاریخ
یاورهایی که بیایند نجاتش بدهند. امام حسین، دیگر بعد از کشته شدن اصحاب و برادران و فرزندانش بدون شک نمیخواهد زنده بماند ولی یاور میخواست که باز هم بیاید کشته بشود. این است که حضرت «هَلْ مِنْ ناصِرٍ ینْصُرُنی» میفرمود. صدایشان به خیمهها رسید. زنها گریستند، فریاد گریهشان بلند شد. امام حسین علیه السلام برادرشان حضرت ابوالفضل و یک نفر دیگر از اهل بیت را فرستادند، فرمودند: بروید زنها را ساکت کنید. آنها آمدند و ساکت کردند. بعد خودشان برگشتند به خیام حرم. اینجاست که طفل شیرخوارشان را به دست ایشان میدهند. این طفل در بغل عمهاش زینب، خواهر مقدس اباعبداللَّه است. حضرت این طفل را در بغل میگیرد. اباعبداللَّه نفرمود خواهر جان! چرا در میان این بلوا، در فضایی که هیچ امنیتی ندارد و از آن طرف تیر پرتاب میشود و دشمن کمین کرده، این طفل را آوردی، بلکه او را در بغل گرفت و در همین حال تیری از سوی دشمن میآید و به گلوی طفل مقدس اصابت میکند.
اباعبداللَّه چه میکند؟ ببینید رنگ آمیزی چگونه است؟ تا این طفل اینچنین شهید میشود، دست میبرد و یک مشت خون پر میکند و به طرف آسمان میپاشد کهای آسمان، ببین و شاهد باش!.
در آن لحظات آخر که ضربات زیادی بر بدن مقدس ابا عبداللَّه وارد شده بود که دیگر روی زمین افتاده بود و بر روی زانوهایش حرکت میکرد و بعد از مقداری حرکت میافتاد و دوباره برمیخاست، ضربتی به گلوی ایشان اصابت میکند.
نوشتهاند باز دست مبارکش را پر از خون کرد و به سر و صورتش مالید و گفت: من میخواهم به ملاقات پروردگار خود بروم. اینها صحنههای تکان دهنده صحرای کربلاست، قضایایی است که پیام امام حسین را برای همیشه در دنیا جاوید و ثابت و باقی ماندنی میکند.
در عصر تاسوعا دشمن حمله میکند. حضرت برادرشان ابوالفضل را میفرستند و به او میفرمایند: من میخواهم امشب را با خدای خودم راز و نیاز کنم و نماز بخوانم، دعا و استغفار کنم. تو به هر زبانی که میخواهی، امشب اینها را منصرف کن تا فردا.
البته با آنها خواهیم جنگید. آنها بالاخره منصرف میشوند. ابا عبداللَّه علیه السلام در شب عاشورا چندین کار انجام داد که تاریخ نوشته است. یکی از کارها این بود که به اصحاب (مخصوصاً افرادی که اهل این فن بودند) دستور داد که همین امشب شمشیرها و نیزه هایتان را آماده کنید، و خودشان هم سرکشی میکردند. مردی بود به