ترجمه و شرح مصباح الشريعة - گيلاني، عبدالرزاق - الصفحة ٥٤٨ - باب نودم در بلاء
درآمد و فريادكنان گفت: «اى ايّوب سيلى عظيم از كوه در آمد و تمامى رمهها را به دريا انداخت». شبان در اين حكايت بود كه يكى از ساربانان در رسيد كه: «يا نبىّ اللَّه، سمومى پيدا شد كه اگر بر كوه زدى صحرا ساختى، و اگر بر خورشيد وزيدى ثريّا كردى، بر شتران وزيد و همه را هلاك كرد.» باغبان بيامد جامه چاك كه: «اى پيغمبر خداى! صاعقهاى پديد آمد و تمام درختان را با زراعت بسوخت».
ايّوب اين سخنان بشنيد و ذكر حقّ بر زبان مىراند كه مربّى فرزندان درآمد و سنگ بر سينهزنان و نوحهكنان كه: «اى فرستاده خداى! يازده پسر تو در خانه برادر مهتر، به مهمانى رفته بودند. سقف خانه بر ايشان فرود آمد، بعضى را لقمه در دهن و بعضى را دست در كاسه، همه را فرا گرفت و غبار فنا بر چهره حيات همه نشست.» لشكر گريه و ناله خواست كه بر ايّوب تازد و او را در ورطه جزع و بىصبرى اندازد. حضرت ايّوب خود را دريافت و به سجده در افتاد و گفت: «باكى نيست، چون او را دارم همه را دارم.» چون فرزندان و مال و منال در معرض فنا و زوال رفتند، انواع بيمارى رو به وى آورد و تمام اعضاى او متألّم شد به غير از دل و زبان، هيچ عضو ديگر بسلامت نماند.
و آنچه از وهب نقل كردهاند كه:
ابليس، از جناب احديّت درخواست نمود كه: مرا بر مال و فرزندان و جسد او مسلّط كن تا حقيقت حال وى ظاهر گردد. حق تعالى، ابليس را بر او مسلّط گردانيد و وى ديوانگان را بر گماشت تا جميع اموال او را فانى ساختند. پس قصد بدن وى كردند و او را به انواع امراض مبتلا گردانيدند. تا آنكه چهار هزار كرم در بدن او افتاد و اعضاى او را متعفّن و مجروح گردانيده مىخوردند و او را هفت سال بر در كناسهاى از كناسههاى بنى اسرائيل، انداخته بودند و همه مردمان از اقارب و اباعد به جهت كثرت فتن و عفونت و چرك و خون اعضا، از او برميدند به غير از رحمه كه زوجه او بود.
سخنى است در غايت ضعف و نهايت سخافت و ركاكت:
چه از جمله بديهيّات است كه هرگز حق تعالى، ابليس را كه دشمنترين دشمنان