ترجمه و شرح مصباح الشريعة - گيلاني، عبدالرزاق - الصفحة ٤٨٨ - باب هفتاد و هشتم در بزرگداشت برادران مؤمن
ساكت شد. حضرت گفت: واى بر تو اى جوان، خبر كن مرا به يك گناه از گناهان خود. جوان گفت: بلى خبر مىكنم، بدان يا حضرت كه من نبّاش قبورم و هفت سال است كه كار من نبش قبور است و دزديدن كفن موتى. تا آنكه دخترى از انصار فوت شد و بعد از آنكه او را دفن كردند و اقوامش به خانههاى خود رفتند و شب تاريك شد، بر سر قبر او رفتم و قبر او را شكافتم و ميّت را از قبر بيرون آوردم و كفنها از او جدا كردم و او را برهنه بر لب قبر گذاشتم و رفتم، چند قدم كه رفتم شيطان مرا وسوسه كرد كه تو اين دختر را خوب نگاه نكردى و او در حسن و جمال مشهور بود، بازگشتم و سفيدى بدن و ناف او را به من عرض كرد و كفل و ساير مواضع بدن او را به من جلوه نمود، تا مرا از راه برد و با او جماع كردم و به همان جا گذاشتم. پس ناگاه صدائى از او شنيدم كه گفت: اى جوان واى بر تو و از سزا و جزا دهنده روز قيامت كه در آن روز ميان من و تو، به عدل حكم كند، كه مرا در ميان گروه مردهها برهنه گذاشتى و كفن از من سلب كردى و مرا جنب تا روز قيامت بردادى. من گمان ندارم كه از اين عمل كه تو كردى، هرگز بوى بهشت به مشام تو برسد، اين است كار من يا حضرت، چه مىفرمائى؟ حضرت فرمود كه:
دور شو از من اى فاسق نابكار كه مبادا كه از آتش تو، ماها بسوزيم. چه نزديكى تو، به جهنّم و به عذاب جهنّم.!؟ و اين را حضرت چند مرتبه تكرار فرمود تا آنكه آن جوان از نزد حضرت برخاست و متوجّه مدينه شد و در مدينه تردّد مىكرد تا روزى به بالاى كوهى رفت و در آنجا به عبادت مشغول شد و پلاسى پوشيد و دستها را به گردن چنبر كرد و به حضرت پروردگار مناجات مىكرد و مىگفت:
خداوندا! من بنده عاصى توام، بهلول، ايستادهام نزد تو، دستها به گردن غل كرده و تو خداوند عالمى و به همه چيزها دانائى و از من چنين خطائى صادر شده است و از كرده خود پشيمانم و به خدمت پيغمبر تو رفتم، مرا راند و از پيش خود دور كرد و مرا بيشتر ترسانيد. و سؤال مىكنم به حقّ نامهاى بزرگ تو و به حقّ سلطنت و بزرگوارى تو، كه مرا نااميد نكنى، و دعاى مرا باطل نكنى، و از رحمت خود محروم برنگردانى. تا چهل روز و شب در آن سر كوه، اين چنين استغاثه و ناله