إحقاق الحق و إزهاق الباطل - التستري، القاضي نور الله - الصفحة ٦٣٠ - مستدرك استشهاد أمير المؤمنين عليه السلام بيد أشقى الناس ابن ملجم اللعين
كشنده مرا از كشتن من و بر همين منوال ميگذرانيد تا وقت آن آمد كه به مسجد رود تجديد وضو كرد و ميان همايون بست و چون از خانه بيرون آمد بميان سراى رسيد بطى چند كه در آن جا بوده در روى حضرت امير بانگ ميكردند و بقولي دامن آن حضرت را گرفتند، يكى از خادمان چوبكى بر آن مرغان زد، حضرت امير فرمود كه دست از آنها بردار كه نوحهكنندگاناند بر من.
آنگاه حضرت ولايت پناه مسجد شتافته چنانچه شيوه ستودهاش بود بانگ گفت:
(إلى أن قال:) و چون آوازه اذان بگوش قطامه ملعونة رسيد ابن ملجم لعين را گفت:
اينك على بانگ نماز ميگويد، آن بدبخت به مسجد شتافته (إلى أن قال) و چون حضرت امير المؤمنين على عليه السّلام از اداى اذان فارغ گشت و قدم در مسجد نهاد ابن ملجم تيغ بر فرق همايون زده گفت: الحكم للّه.
و در روايتى آنكه: ابن ملجم صبر كرد تا حضرت امير به محراب ايستاد و احرام نماز بست و سجده اول بجا آورده چون سر از سجدة برداشت آن شقى شمشير فرود آورده و به اتفاق مؤرخان آن تيغ نيز به همان موضع آمد كه روز حرب خندق عمرو بن عبد ود زخم زده بود تا مغز سر آن سرور شكافت. امير المؤمنين على رضى اللّه عنه فرمود كه: فزت برب الكعبة، يعنى سوگند به پروردگار كعبه كه به مطلوب خويش فائز شدم. و امام حسن را گفت كه شرائط امامت بجا آورد و با مردم نماز گزارد.
(إلى أن قال:) چون مردم جمع آمده از حضرت امير پرسيد كه ضارب اين زخم كيست؟ فرمود كه خداى تعالى او را ظاهر گرداند.
(إلى أن قال:) ابن ملجم در آن صباح شمشير خونآلود در دست گرفته در كوچههاى كوفه ميدويد، مردى از بنى عبد قيس پيش آمد گفت: تو كيستى؟ گفت:
عبد الرحمن بن ملجم. گفت: اى لعين امير المؤمنين را تو زخم زده باشى. خواست كه انكار كند خداى تعالى در زبانش انداخت كه آرى، آن شخص فرياد برآورد و مردمان را خبر كرد تا ابن ملجم را گرفتند.
(إلى أن قال:) و شاه ولايت پناه را بخانه بردند، اولاد أمجاد و بنات مكرمات