إحقاق الحق و إزهاق الباطل - التستري، القاضي نور الله - الصفحة ٦٢٩ - مستدرك استشهاد أمير المؤمنين عليه السلام بيد أشقى الناس ابن ملجم اللعين
جواب داد كه سيزده روز، پس در امام حسين نگريست فرمود كه يا بني از اين ماه چند روز باقى ماندهاند؟ گفت: هفده روز. شاه ولايت مآب دست به محاسن مبارك فرود آورده گفت: در همين ماه بدبختترين مردم آخر زمان لحيه مرا از خون سر من خضاب كند، و بيتي چند بر زبان الهام بيان راند، مضمون آن كه قتل من ميخواهد مردى از قبيله مراد و من با او نكوئى ميخواهم.
(إلى أن قال:) و به صحت پيوسته كه در ماه مذكور حضرت امير المؤمنين على رضي اللّه عنه شبى در خانه امام حسن و شبى در خانه امام حسين رضي اللّه عنهما إفطار مىنمود و زيادة از لقمه تناول نمىفرمود و ميگفت كه من بيش از شبى چند مهمان شما نيم.
(إلى أن قال:) و مروى است كه: در آن شهر كه شهادت امير المؤمنين على مقدر بود آن حضرت دختر خود ام كلثوم را گفت كه اى فرزند من مىبينم كه از اين صحبت روحپرور عنقريب ميان ما منقطع مىگردد و طائر نفس نفيس قالب ما شكسته به مرافقت متوطنان ملأ اعلى مىپيوندد. ام كلثوم قطرات اشك از سحاب ديده فرو باريده گفت: اى پدر من اين چه خبر محنت اثر است و اين چه كائن پرشور و شر اين نه قضيه است كه بگوش توان شنيد و نه غصهايست كه از شكايت او ايمن توان بود، حضرت امير فرمود: اى فرزند بجان پيوند كدام دل است كه از اين اندوه پاره نيست و كدام جان است كه در وقت قضاى ايزدى بيچاره نه دوش حضرت رسالت را در عالم رؤيا مشاهده نمودم كه بدست مبارك اشاره نموده و مرا نزديك خود طلبيده ميگفت كه اى على بجانب من بيا كه ترا هيچ باكى نيست و آنچه بر تو واجب بود ادا نمودى.
و در روايتى آنكه حضرت ولايت مآب خواب خود را با حسن مجتبى عليه السّلام تقرير فرموده حضرت امام حسن متأثر گشت اظهار گريه و زارى نمود. و اتفاق جمهور است كه در آن شب حضرت ولايت تا سحر بطاعت مشغول بود و مطلقا خواب نفرمود و ساعت به ساعت بيرون آمده در آسمان نگريست و مىگفت: صدق رسول اللّه و اللّه كه حضرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم دروغ نگفت، پس چه چيز باز ميدارد