از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٩٦٠ - بىتابى نمودن فاطمه دختر سيد الشهداء عليه السلام براى پدر و از دنيا رفتنش در خرابه شام
مىگفت ايتونى بوالدى و قرّة عينى الان پدر مرا بياوريد نور چشم مرا حاضر كنيد تا توشه از جمالش بردارم لأنّى رايت رأسه بين يدى يزيد و هو ينكثه عمّه الان در خواب ديدم كه سر بريده پدرم در حضور يزيد است دارد چوب برلبان وى مىزند و آن سر با خدا مىنالد من سر بابايم را مىخواهم آن اسيران هرچه خواستند او را ساكت كنند ممكن نشد بلكه نالهاش دم به دم بيشتر و زاريش زيادتر مىشد چون زنان نتوانستند وى را ساكت كنند امام زين العابدين عليه السّلام پيش آمد و خواهر را در برگرفت و به سينه خود چسبانيد و تسلّى مىداد كه نورديده صبر كن و از گريه دل ما را مسوزان آن مظلومه آرام نمىگرفت و نوحه مىكرد
|
خداى جان تو بابا برس بفريادم |
دمى بديدن رويت نماى دلشادم |
|
|
تغافل از من خونينجگر مكن بابا |
مرا بچشم يتيم نظر مكن بابا |
|
|
مگر نه دختر سردار عالمين من |
مگر نه دختر سلطان مشرقينم من |
|
|
غريب و زار بمردم ز درد بىپدرى |
گرسنه جان سپردم فغان ز دربهدرى |
|
|
در اين سياهى شب جان رود از اعضايم |
دگر محال كه بينم جمال بابايم |
|
|
خوش آنزمان كه ز راه وفا بشام و سحر |
بدى همى بسرم سايه جناب پدر |
|
|
دوباره گر بشوم روبرو به حضرت باب |
از او نه خواهش نان مىكنم نه خواهش آب |