از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١٤٣ - خروج حضرت مسلم بن عقيل عليه السلام در كوفه و محاصره دار الاماره
هرفوج علمى داشتند و روى به مسجد آوردند و پشت سر هم جمعيّت مىرسيد تا در اندك زمانى مسجد و بازار و كوچه از ازدحام خلق مملو شد طوائف و قبائل اعراب عربده مىكردند و به صداهاى مهيب فرياد مىنمودند :
يا اهل الدّين، يا اهل المصر، يا اهل الغيرة، بشتابيد، بيائيد، بگيريد و ببنديد، اين صداها به گوش پسر زياد مىرسيد و او را بىاندازه وحشتزده و بيمناك نموده بود به طورى كه بانك مىزد : درب قصر را محكم بداريد .
ابن زياد در ميان قصر متحصّن شده و معدودى از فرّاشان و گماشتگان كه قريب سى نفر مىشدند و بيست تن از اشراف كوفه و خلّصان همراه داشت مثل بيد مىلرزيدند، خلائق دور تا دور قصر را محاصره كرده بودند و سنگ و كلوخ پرتاب كرده و فحش و دشنام برپدر و مادر ابن زياد مىدادند نه كسى از ياران و هواداران ابن زياد مىتوانست وارد قصر شود و نه از قصر احدى مىتوانست بيرون آيد و فرار كند، حاصل آنكه كار برپسر مرجانه تنگ شد رو به كثير بن شهاب كرد و التماس نمود كه بيرون رود و مطيعان خود از طائفه مذحج را بخواند و به وى گفت : ايشان را بترسان و توجّهشان را از مسلم بن عقيل بگردان .
كثير بن شهاب به منظور تفريق آل مذحج از باب الرّومين خود را بيرون انداخت جماعت مذحج را خواست با چاپلوسى و زبان نرمى گفت :
هرچه باشد من خيرخواه شما هستم، مگر شما خانه نمىخواهيد، زندگى نمىخواهيد، از اهل و عيال سير شدهايد كه اين نوع ديوانگى مىنمائيد، شما را چه افتاده با مثل يزيدى طرف واقع شويد و دست از عمر خود بشوئيد، برگرديد به خانههاى خود، فردا است كه لشگر شام مثل مور و ملخ مىريزند و شما را مثل دانه از زمين برمىچينند .
از طرف ديگر ابن زياد نابكار محمّد بن اشعث را بيرون فرستاد كه به زبان چرب و نرم طائفه كنده را خاموش كرده و از جوش و خروش بياندازد .