از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٢٠٥ - واقعه دو طفلان حضرت مسلم بن عقيل سلام الله عليه به نقل مرحوم ملا حسين كاشفى در كتاب روضة الشهداء
بسپارد و از براى دنيا دين خود را از دست بگذارد .
مرد گفت : اى زن تو را به اين سخنان چه كار، طعامى اگر دارى بيار تا بخورم .
زن بيچاره خوان بياورد و آن بىسعادت طعامى بخورد و برروى جامه خواب چون بيهوشان بيفتاد و در خواب شد چه تردّد بسيار كرده بود و مانده و كوفته شده، امّا چون از شب پارهاى بگذشت برادر بزرگ كه نامش محمّد بود از خواب بيدار شد و برادر كهتر را كه نامش ابراهيم بود گفت : اى برادر برخيز كه ما را نيز بخواهند كشت، در اين ساعت پدر خود را در خواب ديدم كه با مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و مرتضى و فاطمه زهرا و حسن مجتبى در بهشت مىخراميدند، ناگاه نظر حضرت رسالت برمن و تو افتاد و ما از دور ايستاده بوديم، حضرت رسول روى به پدر ما كرد كه اى مسلم : چگونه دلت داد كه اين دو طفل مظلوم را در ميان ظالمان گذاشتى؟ !
پدرم باز نگريست و ما را بديد گفت : يا نبىّ الله اينك در قفاى من مىآيند و فردا نزديك من خواهند بود برادر خوردتر كه اين سخن بشنيد گفت : اى برادر به خدا كه من هم همين خواب ديدم، پس هردو برادر دست در گردن يكديگر كرده مىگريستند، روى برهم مىنهادند و مىگفتند : واويلاه وامسلماه، وامصيبتاه، از آواز گريستن و خروش و افغان ايشان حارث بن عروه كه شوهر آن زن بود بيدار شد و زن را آواز داد كه اين افغان و خروش چيست؟ و در اين خانه ما كيست؟
زن عاجزه فروماند .
حارث گفت : برخيز و چراغ روشن كن .
زن چنان بيخود شده بود كه بدان كار قيام نمىتوانست نمود، آخر حارث خود برخاست و چراغ روشن كرد و در آن خانه درآمد دو كودك را ديد دست به گردن هم درآورده واابتاه مىگفتند .
حارث پرسيد : شما چه كسانيد؟