از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٦٤٢ - شهادت احمد بن حسن مجتبى عليه السلام
مبارزه آماده شد .
احمد بن حسن جوانى نيكوخصال و زيباروى بود، خدمت عموى مهربان آمد و عرضه داشت :
عمو جان برادرانم رفتند و خدمت پدر رسيدند مرا نيز مرخص فرمائيد كه بدنبال ايشان بروم .
امام حسين عليه السّلام با چشم اشكبار به او اجازه فرمود، احمد پس از گرفتن اجازه با جوانان و مخدّرات خداحافظى كرده روى به ميدان نهاد و اين رجز را انشاء فرمود :
|
انّى انا نجل الامام بن علىّ |
اضربكم بالسّيف حتّى يقلل |
|
|
نحن و بيت اللّه اولى بالنبىّ |
اصعنكم بالرّمح وسط القسطل |
سپس نيزه بدست گرفت مبارز خواست و در معركه جلادت و ميدان شجاعت هشتاد نفر از آن گروه بىدين را به جهنم فرستاد و از اثر گرمى بسيار هوا و سوزش زخمها و عطش فوق العاده و گرسنگى مفرط حال آن بزرگوار مشوش شده بود، ابو مخنف مىنويسد :
و قد غارت عينا فى امّ رأسه من شدّة العطش يعنى چشمهاى آن نوجوان از شدّت تشنگى به كاسه سر فرورفته بود بطورى كه ديگر تاب ماندن در ميدان و طاقت جنگ كردن را نداشت خدمت عمّ بزرگوار خود آمد عرض كرد : يا عمّاه هل من شربة من الماء ابردبها كبدى؟
آيا مىشود از يك شربت آب جگر تفتيده خود را خنك كنم؟
امام عليه السّلام كه تشنهتر از برادرزاده بود فرمود :
اصبر قليلا حتّى تلقى جدّك رسول اللّه فيسقيك ز شربة من الماء لا تظمأ بعدها ابدا، يعنى اندكى درنگ كن تا جدّت رسول خدا را ملاقات كنى پس آبى به تو بچشاند كه هرگز تشنه نشوى احمد كه ديد از آب دنيا قسمتى ندارد با جگرى