از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٢٠٠ - واقعه دو طفلان حضرت مسلم بن عقيل سلام الله عليه به نقل مرحوم ملا حسين كاشفى در كتاب روضة الشهداء
بفرمود تا ايشان را به زندان بردند و هم در آن زمان نامهاى به يزيد نوشت كه پسران مسلم بن عقيل كه دو طفلند در سن هفت و هشت سالگى بعد از قتل پدر ايشان را گرفتم و در زندان محبوس ساختم و مترصد فرمان هستم تا چه حكم صادر گردد يا بكشم يا آزاد كنم يا زنده بخدمت فرستم و السّلام .
نامه را به يكى داده به جانب دمشق فرستاد .
امّا راوى گويد كه زندانبان مردى بود نيكاعتقاد و دوستدار اهل بيت، نام او مشكور بود چون آن دو شاهزاده را به زندان آورده و به وى سپردند و دانست كه ايشان چه كسانند در دست و پاى ايشان افتاد و به منزل نيكو نشاند و طعامى حاضر كرد تا تناول فرمودند و همه روز كمر بخدمت برميان بسته بود و در مقام ملازمت ايستاده تا شب درآمد و غوغاى مردم فرونشست ايشان را از زندان بيرون آورد و به سر راه قادسيه رسانيد و انگشترى خود بديشان داد و گفت اين راه امن است برويد تا به قادسيه رسيد آنجا برادر مرا طلب كنيد و اين خاتم را نشان به وى دهيد تا شما را به مدينه رساند .
ايشان مشكور را دعا گفتند و روى به ره نهادند و چون به حكم « لاراد لقضائه » گره تقدير را به سرانگشت تدبير نمىتوان گشاد و به فحواى و « لا معقب لحكمه » مقتضاى قضا را به چارهگرى تغيير و تبديل نمىتوان داد .
شعر
|
قضا به تلخى و شيرينى اى پسر رفتست |
اگر ترش بنشينى قضا چه غم دارد |
حق سبحانه چنان مقرّر كرده بود كه آن دو يتيم غريب هرچند زودتر به پدر مظلوم و شهيد خود رسند لاجرم بار ديگر راه گم كردند و آن شب تا روز مىگرديدند چون روز روشن شد نگاه كردند هنوز بردر شهر بودند برادر بزرگ با خوردتر گفت :
از مدينه تا مدينه (مقتل) ؛ص٢٠١