از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٢٠٤ - واقعه دو طفلان حضرت مسلم بن عقيل سلام الله عليه به نقل مرحوم ملا حسين كاشفى در كتاب روضة الشهداء
خاموش شد و آه نكرد تا پانصد تازيانهاش بزدند آنگه چشم باز كرد و گفت : يك شربت آبم بدهيد .
ابن زياد گفت : آبش بدهيد و گردنش بزنيد .
عمرو بن الحارث برخاست و او را شفاعت كرده به خانه برد و خواست كه به علاج او مشغول شود كه مشكور ديده از هم بگشاد و گفت : مرا از حوض كوثر آب دادند، اين بگفت و جان به حق تسليم كرد .
شعر
|
جانش مقيم روضه دار السّرور باد |
گلشن سراى مرقد او پر ز نور باد |
امّا راوى گويد : چون آن مؤمنه صالحه هردو كودك را به سراى درآورد خانه پاكيزه براى ايشان ترتيب كرد و فرشهاى پاك بگسترد و چون شب درآمد ايشان را بخوابانيد و دلنوازى مىنمود تا به خواب رفتند پس از آن از خانه بيرون آمد و برجاى خود قرار گرفت، زمانى گذشت شوهرش از در درآمد كوفته و نالان، زن گفت : اى مرد كجا بودى؟
گفت : صباح به در خانه امير كوفه رفته بودم منادى برآمد كه مشكور زندانبان پسران مسلم بن عقيل را از زندان آزاد كرده است، هركس ايشان را يا خبر ايشان را بياورد امير او را اسب و جامه دهد و از مال دنيا توانگر گرداند، مردمان روى به جستوجوى ايشان نهادند و من هم در طلب ايشان ايستادم و در حوالى و نواحى شهر مىگرديدم و جدّ و جهد مىنمودم آخر اسبم هلاك شد و مقدارى راه پياده برفتم و از مقصود اثرى نيافتم .
زن گفت : اى مرد از خداى بترس، تو را با خويشان رسول خدا چه كار است .
گفت : اى زن خاموش باش كه پسر زياد مركب و خلعت و درم و دينار بسيار وعده كرده، آن كس را كه پسران مسلم را نزد وى برد .
زن گفت : چه ناجوانمردى باشد كه آن دو يتيم را بگيرد و به دست دشمن