از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٦٠ - شكايت حضرت امام حسين برسر روضه منور رسول خدا صلى الله عليه و آله از جفاى امت
داشت :
يا رسول اللّه من حسين بن على فرزند و دخترزاده توام كه مرا در بين اين امّت بيادگار گذاشته و به اطاعت من امر فرمودى، گواه باش كه امّت تو مرا يارى نكردند و قدر من را ضايع نموده و پاس حرمت من و قرابت تو را نگاه نداشتند، اينك شكايت به تو آوردهام، پس به نماز مشغول شده و تا بامداد در ركوع و سجود بود .
وليد جهت تحقيق آن شب كسى را به سراى حضرت فرستاد چون جنابش را نيافتند به وليد خبر دادند، وليد گفت :
شكر خداى را كه از اين شهر برفت و ما به مؤاخذه خون پاكش مبتلا نشديم، صبحگاه آن شب حضرت به خانه مراجعت فرمود و شب ديگر برهمين منوال برسر تربت مقدّس مصطفى آمد و چند ركعت نماز بجا آورد و پس از فراغت از آن با حق سبحانه و تعالى مناجات كرد و گفت :
خدايا اين تربت پيغمبر تو محمّد بن عبد اللّه است و من پسر دختر او هستم و چنين واقعهاى كه تو از آن آگاهى پيش آمده است و تو برحالم آگاه و از ضميرم مطّلع هستى، تو مىدانى كه معروف را دوست داشته و منكر را كراهت دارم، خدايا بحق اين تربت پاك و بحق آن كس كه در اين خاك خفته است آنچه رضاى تو و رضاى پيغمبرت هست برايم ميسّر گردان، سپس بسيار گريست و سر برخاك پاك پيغمبر نهاد در خواب رفت و در خواب جدّ خود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را ديد با گروهى از فرشتگان مىآيد، جمعى از دست راست و گروهى از دست چپ و فوجى از پيش و برخى از پشت، بدين هيئت نزديك او آمدند پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله او را گرفت و به سينه خودش چسبانيد و ميان ديدگانش را بوسيد و فرمود : مىبينم در اين نزديكى جماعتى كه ادّعاى اسلام مىكنند ترا در زمين كربلاء بكشند و تو تشنه باشى و تو را آب ندهند با اين همه اميد دارند كه در روز قيامت ايشان را شفاعت كنم خداى تعالى شفاعت من را نصيب ايشان نكند و در آن سرا هيچ حظّ