از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٨٩٩ - رسيدن سپاه كفرآئين پسر زياد مخذول به چهار فرسخى شام و خبر دادن از ورود اهل بيت عليهم السلام به يزيد پليد
|
از آن طرف ز جفا چوب كين به دست يزيد |
از اين طرف لب و دندان خشك شاه شهيد |
|
|
جهان به ديده جودى سياه چون شب شد |
چو در خرابه بىسقف جاى زينب شد |
هنگامى كه آل اللّه سلام اللّه عليهم اجمعين را از انظار و مقابل اهل شام عبور دادند آن نادانان بنا كردند به دشنام دادن و ناسزا گفتن اهل بيت عليهم السّلام سر بزير انداخته جواب آنها را ندادند، بعضى موهاى پريشان خود را حجاب صورت ساخته و برخى با معجر و تعدادى ديگر از آن محترمات كه معجر نداشتند با آستين و ساعد صورت خود را ستر مىكردند .
در برخى از مقاتل نوشتهاند كه عليا مخدّره زينب خاتون سلام اللّه عليها فرمودند :
بين كوفه تا شام كه سر برادرم برنيزه بود چشمهاى آن حضرت پيوسته باز و گشاده بود و به اطفال و اهل و عيال خويش مىنگريست امّا در شهر تار شام من نگاه به سر برادرم كردم ديدم چشمهاى مباركش بسته شده يعنى خداوندا ديگر طاقت ندارم كه اين همه رقّاص و سازنده و شارب الخمر را دور اهل بيت خود ببينم .
حضرت امام باقر عليه السّلام از پدر بزرگوارش زين العابدين سلام اللّه عليه روايت نموده كه آن حضرت فرمودند :
مرا بريك شتر لنگ و لاغرى نشانده و سر پدرم را برعلمى نصب كرده، و بانوان را برقاطرها نشانده و اراذل و اوباش اطراف ما را گرفته بودند اگر كسى از ما مىخواست گريه كند نيزه برفرقش مىزدند پيوسته بدين منوال بوديم تا به دمشق رسيديم در آنجا جارچى جار مىزد يا اهل الشّام هؤلاء سبايا اهل البيت الملعون .
مرحوم سيّد در لهوف مىفرمايد :