از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٢٠٦ - واقعه دو طفلان حضرت مسلم بن عقيل سلام الله عليه به نقل مرحوم ملا حسين كاشفى در كتاب روضة الشهداء
ايشان تصوّر كردند كه او از دوستان است گفتند : ما فرزندان مسلم بن عقيليم .
حارث گفت : واعجباه - يار در خانه و ما گرد جهان مىگرديم، من امروز در طلب شما مىتاختم تا حدّى كه اسب خود را از تاختن هلاك ساختم و شما خود در منزل من ساكن و مطمئن بودهايد .
ايشان كه اين سخن بشنودند خاموش شده، سر در پيش افكندند و آن بىرحم سنگيندل هريك را طپانچهاى بررخسار نازنين زد و گيسوهاى مشگين ايشان كه حبل المتين متمسكان عروة الوثقاى دين بود به هم باز بست و بيرون آمده، در خانه را مقفّل ساخت و آن زن در دست و پاى وى مىافتاد و سر خود برقدم وى مىنهاد و بوسه بردست و پاى وى مىداد و گريه و زارى و ناله و بيقرارى مىكرد و مىگفت :
شعر
|
بيداد مكن براين يتيمان |
لطفى بنماى چون كريمان |
|
|
اينها به فراق مبتلايند |
در شهر غريب و بىنوايند |
|
|
بگذر ز سر جفاى ايشان |
پرهيز كن از دعاى ايشان |
|
|
نفرين يتيم محنتآلود |
آتش به جهان درافكند زود |
حارث بانگ برزن زد كه از اين سخن بگذر و زبان دركش و الّا هرجفائى كه بينى همه از خود بينى زن بيچاره خاموش شد امّا چون صبح بدميد و جهان روشن گشت آن تيرهروى سياهدل برخاست و تيغ و سپر برداشته و آن دو كودك را پيش انداخته روى به لب آب فرات نهاد و زنش پاى برهنه از پى مىدويد و زارى و درخواست مىنمود و چون بنزديك رسيدى آن مرد تيغ كشيده روى بوى نهادى و آن زن از بيم تيغ بازگشتى و چون ايشان مقدارى راه برفتندى باز از پى بدويدى براين منوال مىرفتند تا به كنار آب فرات رسيدند، حارث غلامى داشت خانهزاد كه با پسر وى شير خورده بود غلام از عقب خواجه آمد چون بدانجا رسيد حارث