از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٤٢٦ - ملحق شدن سى و دو نفر از لشگر عمر بن سعد ملعون به لشگر حضرت امام حسين عليه السلام در شب عاشوراء
خود گفت مبادا دشمن برخيمه آقا و مولاى ما شبيخون بزند بهتر آنكه بروم حراست و پاسبانى خيمه آقايم را بنمايم و كشيك سراپردهها را بكشم، پس هلال شمشير هلالى خود را حمايل كرد به در خيمه امام عليه السّلام آمد ديد حضرت چراغى افروخته، سجّاده عبادت گسترده مشغول طاعت است .
شعر
|
گهى با نماز و گهى با نياز |
گهى در مناجات سرگرم راز |
|
|
گهى بود با ديده اشگبار |
طلبكار آمرزش كردگار |
گاهى تكيه بروساده مىكرد زانوى غم بغل مىگرفت از دنيا شكوه مىكرد و با پروردگار مناجات مىنمود هلال گويد : مدّتى حضرت به راز و نياز و تضرّع و تلاوت مشغول بود بعد ديدم از جا برخاست شمشير به كمر بست از ميان خيمه بيرون آمد متوجه لشگر مخالف شد من تعجب كردم با خود گفتم آيا پسر پيغمبر براى چه رو به لشگر پسر سعد مىرود بهتر آنكه تنهايش نگذارم مثل سايه از عقب سر آن سرور رفتم ديدم بربالاى بلندى و پستى عبور مىكند و برعقبه و كمينگاهها نظر مىاندازد در آن اثناء چشمش به من افتاد فرمود : سياهى هلال هستى؟
عرض كردم : بلى خدا جان هلال را قربان تو كند، بيرون آمدن شما به اين سمت كه رو به لشگر آوريد مرا به واهمه انداخت براى چه اينجا تشريف آورديد؟
امام فرمود : آمدم اين عقبه و كمينگاه را ببينم مبادا دشمن اينجا كمين كند و برخيمه ما بريزند هلال مىگويد : ديدم حضرت برگشت و به زمين معركه نگاه مىكرد و محاسن خود را بدست مبارك گرفته بود و اشاره به زمين مىكرد مىفرمود : به خدا اين زمين همان زمين موعود است، اين همان زمين است كه نخل نورس جوانان من بخاك مىافتند .
سپس آن حضرت رو به من نموده فرمودند : اى هلال از اينجا نمىروى و مرا