از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٦٧٢ - روايت چهارم طبق نقل ابو مخنف و مرحوم طريحى در منتخب
نگهبانان آب فرات به جوش و خروش آمدند و سر راه برعبّاس و ياران او گرفتند و گفتند : چه مىخواهيد؟
فرمودند ما ياران حضرت امام حسين عليه السّلام هستيم و تشنگى كار ما را بجان رسانيده مخصوصا تشنگى اهل حرم سيّد مظلومان به نهايت رسيده آمدهايم قدرى آب براى عترت طاهره نبويّه ببريم .
سپاه ابن زياد جواب ناملايم گفتند و برعبّاس و يارانش حمله كردند .
فرزند رشيد مرتضى على كه بىحيائى اهل كوفه و شام را ديد شمشير آتشبار از نيام كشيد و نعره حيدرى برآورد و برآنها حمله نمود و اين رجز را خواند :
|
اقاتل القوم بقلب مهند |
اذبّ عن سبط النّبى احمد |
|
|
اضربكم بالصّارم المهنّد |
حتّى تحيدوا عن قتال سيّدى |
|
|
انّى انا العبّاس ذوا التّودّد |
نجل علىّ المرتضى المؤيّد |
سپس بعد از خواندن رجز خود را به لشگر زد همچون بادى كه در فصل خزان برگ از درخت بريزد سرهاى مشركين را به خاك مىانداخت همينكه لشگر را از كنار شريعه دور كرد ايستاد و به صوت بلند فرمود :
|
لا ارهب الموت اذ الموت زقا |
حتّى اوارى ميّتا عند اللّقا |
|
|
نفسى لنفس الطّاهر الطهر وقا |
انّى صبور شاكر فى الملتقى |
|
|
و لا اخاف طارقا ان طرقا |
بل اضرب الهام وافر المفرقا |
|
|
انّى انا العبّاس صعب باللّقا |
نفسى لنفس الطّاهر السّبط وقا |
سپس وارد شريعه فرات شد اوّل مشگ را پر از آب كرد بعد دست برد آب بردارد بنوشد فذكر عطش الحسين عليه السّلام بخاطرش لب تشنه برادر آمد گفت : و اللّه لب به آب تر نخواهم كرد و حال آنكه آقايم حسين عليه السّلام تشنه است آب را ريخت و از شريعه با مشگ پر بيرون آمد و با خود مىگفت :
اى عبّاس اگر مىخواهى بعد از حسين عليه السّلام زنده باشى، خوار باشى و اگر