از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٦٦٢ - روايت دوم و نقل ابن شهرآشوب و مجلسى رحمة الله عليهما
|
مع النّبى سيّد المختار |
قد قطعوا ببغيهم يسار |
|
|
چون كه دست چپ فتاد از پيكرم |
سر بياندازم به پاى سرورم |
|
|
هين مترس عبّاس از تير بلا |
جان سپر كن پيش تيغ ابتلاء |
|
|
سينهام چون شد ز پيكان چاكچاك |
چشم را كن وقف برتير هلاك |
|
|
چشم و دست و سر چه دادى بىدرنگ |
استخوان خويش را كن وقف سنگ |
|
|
چون نماندت هيچ آثارى بجا |
گو در آن دم يا اخا رفتم بيا |
قمر بنى هاشم با همان دستهاى بريده يكجا ايستاده خون از بازوهايش مىريخت و غريبانه به يمين و يسار مىنگريست، آن مردم بىحميّت مىآمدند محض ثواب دشنام مىدادند و ضربتى مىزدند عاقبت ملعونى پيش آمد و بعد از ناسزا گفتن عمود گرانى از آهن برسر مباركش زد كه از زين برزمين افتاد و جان به جانان داد فلمّا رأى صلوات اللّه عليه صريعا على شاطئ الفرات بكى چون امام عليه السّلام بديدن برادر كنار نهر فرات رسيد و علمدار خود را به آن حالت ديد خيلى گريست و رو كرد به لشگر فرمود :
اى قوم جرأت و جسارت و تعدى كرديد براولاد پيغمبرتان، اميدوارم بزودى جزاى خود را بينيد .