از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٨٧١ - واقعه دير راهب
دست آوردند در صندوق را گشودند سر پرخون امام مظلوم را بيرون آورده دست بدست دادند و زيارت مىكردند و صلوات مىفرستادند فاذا بصرخة عالية صار البيت منها ضجّة واحدة راهب نصرانى گويد ناگاه ديدم ناله و زارى عظيم برپا شده كه گويا خانه از جا كنده شد و حبطت هودجة تضئ كعين البيضاء هودجى مثل چشمه خورشيد در كمال ضياء بزير آمد كنيزانى چند با گريبانهاى دريده پيراهنهاى مندرس و حرير و استبرق برتن پاره كرده با موهاى افشان و گيسوان پريشان حسين حسين گويان آمدند آن هودج را كنار صندوق برزمين نهادند ناگاه بانگى برآن راهب ترسا زدند كه اى شيخ نصرانى نگاه مكن فانّ فاطمة سيّدة النّسآءها بطة من السّمآء زيرا فاطمه زهراء سيده نساء العالمين با موى پريشان از آسمان بزير آمده مىخواهد سر پسرش را زيارت كند پير راهب گفت من از آن صيحه بيهوش افتادم چون بهوش آمدم حجابى پيش چشم خود ديدم كه ديگر اطاق و كسان در آن را نمىديدم ولى صداى نوجه و ندبه ايشان را مىشنيدم كه همه ناله و زارى و بيقرارى داشتند ليكن در ميان آنهمه ناله و زارى صداى يك زنى به گوش من مىآمد مثل مادرى كه برپسرش نوحه كند راهب گفت ديدم آن مخدّره كه از همه بيشتر افغان داشت مىفرمود :
السّلام عليك ايّها المظلوم الحريب السّلام عليك ايّها الشّهيد الغريب السّلام عليك يا ضياء العين و مهجة قلب الامّ يا حسين قتلوك و من شرب المّا منعوك اى مظلوم مادر و اى شهيد مادر اى غريب مادر حسين جان و اى نورديده عطشان آخر ترا لبتشنه كشتند نورديده غمگين مباش كه من داد تو را از خصم مىستانم
پير راهب از استماع ناله و افغان سيّده زنان مدهوش افتاد چون به هوش بازآمد از آن عمارى و اهالى نشانى نديد برخاست از آن خانه بيرون آمد قفلى كه آن مدبّران بردر آن خانه زده بودند شكست وارد اطاق شد رفت به سر صندوق كه سر مطهر در او بود او را برگشوده ديد نور از آن سر ساطع و لامع بود در پاى آن