از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٧٦٢ - بريدن ساربان انگشتان دست امام عليه السلام را و شرح بدمآل آن ستمگر غدار
گرفته و چشمهايش سرخ و دريده و دستهايش خشكيده
شعر
|
چشم، خيرهموى، تيرهروى، چيرهخوى، زشت |
بدسرشتى، روى زشتى، نااميدى از بهشت |
|
|
چشمها چون طاس پرخون يا دو طشت پر ز نار |
تيرهروئى همچو گلخن يا كه ديوى بدسرشت |
به غلام گفتم او را نزد من بيار .
غلام رفت و او را پيش من آورد، در بيرون بازار مكان خلوتى از وى پرسيدم : اى مرد كيستى و از اهل كجائى و چرا به چنين قباحت منظرى مبتلا شدهاى؟
آن مرد گفت : اى جابر من تو را مىشناسم كه از صحابه خاص رسول خدا هستى و تو نيز مرا بشناس، من بريدة بن وابل هستم كه ساربان قافلهسالار شهيدان حضرت ابا عبد اللّه عليه السّلام بودم، هنوز اين كلام در دهانش بود كه سخت به گريه درآمد و جابر نيز كه نام مبارك امام عليه السّلام را شنيد متأثر شد و گريست، سپس آن بدعاقبت گفت : در سفر كربلاء خامس آل عبا با من نهايت مهربانى و كمال ملاطفت مىنمود، در يكى از منازل امام عليه السّلام بجهت تجديد وضوء و قضاء حاجت شلوار از برخود كند و به من سپرد، ديدم در آن شلوار بندى است زرتار كه يزدگرد سلطان ايران آن را به رسم هديه به دخترش عليا مخدّره شهربانو داده بود، اين بند جواهرنشان و بسيار پرقيمت و باارزش بود هرچه خواستم آن را از امام درخواست كنم هيبت آن حضرت مرا منع مىكرد، مترصّد بودم كه از آن جناب سرقت كنم ولى مجال آن را نيافتم تا آنكه قافله آن حضرت به زمين كربلا رسيد در حال اقامت افكند در شب پرتعب عاشوراء امام عليه السّلام تمام همراهان را خواست و به ايشان اجازه بازگشت به اوطان خويش را داد من را نيز به حضور طلبيد و معذرتها خواست و آنچه بايد و شايد اضافه بركرايه شترها انعام داد و اذن