از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٢١١ - واقعه دو طفلان حضرت مسلم بن عقيل سلام الله عليه به نقل مرحوم ملا حسين كاشفى در كتاب روضة الشهداء
ايشان خود در خانه من بودند، من خبر يافته ايشان را بربستم و صباح به لب آب فرات بردم و هرچند زارى كردند برايشان رحم نكردم، القصه ايشان را بكشتم و تن ايشان را در فرات افكنده سرشان را اينجا آوردم .
پسر زياد گفت : اى لعين از خداى نترسيدى و از عقوبت حق سبحانه نينديشيدى و تو را بررخسارهاى دلاويز و گيسوهاى عنبربيزشان رحم نيامد و من به يزيد نامه نوشتهام كه ايشان را گرفتهام اگر بفرمائى زنده بفرستم اگر حكم يزيد در رسد كه ايشان را بفرست چگونه كنم، آخر چرا ايشان را زنده پيش من نياوردى؟
گفت : ترسيدم كه عوام شهر غوغا كرده ايشان را از من بستانند و طمعى كه به امير داشتم حاصل نشود .
گفت : چرا ايشان را جائى مضبوط نساختى و خبر به من نياوردى تا كسى فرستادمى و ايشان را پنهان نزد خود آوردمى؟
آن شقى خاموش گشت، پسر زياد روى به نديمان كرد و در ميان ايشان شخصى بود مقاتل نام و از دل و جان دوستدار خاندان پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله بود، پسر زياد عقيده او را مىدانست امّا تغافل مىكرد زيرا كه مقاتل نديمى قابل بود او را پيش طلبيد و گفت : اين شخص را بگير و به لب آب فرات برهمانجا كه اين دو طفل را شهيد كرده است به هرخوارى و زارى كه خواهى او را به قتل رسان و اين سرها را نيز ببر و همانجا كه تنهاى ايشان را در آب افكنده است اينها را نيز بيفكن .
مقاتل به غايت شادمان شده دست او را گرفت و بيرون آورد و با محرمان خود گفت : به خدا كه اگر عبيد اللّه بن زياد تمام پادشاهى خود را به من ارزانى داشتى مرا چنين خوش نيامدى كه كشتن اين مردود را به من فرمود، پس مقاتل حكم كرد كه دستهاى حارث را باز پس بستند و سرش را برهنه كرده به ميان بازار كوفه در آوردند و آن سرها را به مردم مىنمودند غريو از مردم برمىآمد و برآن شخص