از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٤٥٣ - اتمام حجت نمودن حضرت با آن قوم شقى و پليد
پس شمر حرامزاده قدم جرأت در ميان نهاده عرض كرد : يا حسين اينقدر حرف كه مىزنى چه مىگوئى حرفى بزن كه ما آن را بفهميم .
حضرت فرمود : مىگويم از خدا بترسيد و متّقى و پرهيزكار گرديد لا تقتلونى فانّه لا يحلّ لكم قتلى و لا انتهاك حرمتى، اى شمر غدّار مكّار مىگويم دست از كشتن من برداريد و حرمت مرا در هم مشكنيد زيرا من پسر دختر پيغمبر شمايم و جدّه من خديجه زوجه پيغمبر شما است و البتّه به شما رسيده است كلام پيغمبر كه فرموده : الحسن و الحسين سيّدى شباب اهل الجنّة .
پس اشعث بن قيس ملعون پيش آمد و عرض كرد : ما اين سخنان را نمىدانيم و گوش به اين حرفها نخواهيم داد و لكن بدان كه سخن ما اينست كه دست از بزرگى بردار و در فرمان پسر عمّ خود درآى و كوچكى او را راضى شو كه او و اصحاب او و دوستانش با تو رفتارى نخواهند كرد مگر همانطورى كه موافق خواهش تو است .
پس آن بزرگوار و برگزيده خلّاق زمين و آسمان در جواب آن ملعون فرمود :
و اللّه لا اعطيكم بيدى اعطاء الذّليل و لا اقرّ لكم اقرار العبد
به خدا قسم دست بيعت به شما نخواهم داد از روى ذلّت و خوارى و اقرار نخواهم كرد از براى شما مثل اقرار بندگان و غلامان، پس به نداى بلند فرمود :
يا عباد اللّه همانا من به پروردگار خود و پروردگار شما پناه مىبرم كه شماها مرا سنگباران كنيد و پناه مىبرم به پروردگار خود از هرمتكبرى كه ايمان نياورد به روز حساب .
آگاه باشيد كه اتمام حجّت الهى برشما كردم و راه خير و شرّ را به شما نمودم و لكن بدانيد كه جهاد خواهم كرد با اين گروه بسيار، كم است آذوقه و اصحاب من .
پس شعرى چند قرائت فرمود كه جملگى دلالت داشتند براعراض از دنياى دنى، پس روى مبارك به جانب آسمان كرد عرض نمود :