از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١٥٣ - خروج حضرت مسلم بن عقيل عليه السلام در كوفه و محاصره دار الاماره
داشتند و محمّد بن كثير را اجازت شد كه بيرون آيد و پسر را آنجا بگذارد و مردم را تسكين دهد، محمّد بن كثير بيرون آمد و قوم خود را بازگردانيد و به منزل خويش آمده از مسلم خبر گرفت پس به شب سليمان بن صرد خزاعى و مختار بن ابو عبيده و رقاء بن عازب و جمعى از مهتران كوفه پيش وى آمدند و گفتند :
اى بزرگ دين فردا پسرت را از كوشك بيرون آر تا مسلم را برداريم و از كوفه بيرون رفته در قبائل عرب بگرديم و لشگر عظيم جمع كرده به ملازمت امام حسين رويم و به اتّفاق وى كمر حرب دشمنان برميان جدّ و جهد بنديم .
براين اتّفاق كردند، قضا را اوّل بامداد بود كه عامر بن طفيل با ده هزار مرد از شام آمده به ابن زياد پيوست و او بدان لشگر استظهار تمام يافته محمّد بن كثير را طلبيد و ملازمان خود را فرمود تا همه سلاح پوشيدند و محمّد بن كثير روى به دار الاماره نهاد و قوم او با غوغاى عام سى چهل هزار مرد گرداگرد قصر را فرد گرفتند و چون محمّد بن كثير بيامد، پسر زياد روى بدو كرد كه بگو تو جان خود را دوست مىدارى يا جان مسلم بن عقيل را؟
جواب داد : اى پسر زياد باز برسر اين حديث رفتى، جان مسلم را خدا نگهدارد و جان من اينك با سى چهل هزار شمشير است كه حوالى تو را فراگرفتهاند .
ابن زياد سوگند ياد كرد كه به جان يزيد كه اگر مسلم را به دست من بازندهى بگويم تا سرت از تن بردارند .
محمّد بن كثير گفت : يابن مرجانة تو را كجا زهره آن باشد كه موئى از سر من كم كنى .
ابن زياد منفعل شد و دواتى پيش او نهاده بود برداشت و بيفكند برپيشانى محمّد بن كثير آمده و بشكست، ابن كثير تيغ بركشيد و قصد پسر زياد كرد .
مهتران كوفه كه حاضر بودند در وى آويختند و تيغ از دست او بيرون كردند و