از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١٥٥ - خروج حضرت مسلم بن عقيل عليه السلام در كوفه و محاصره دار الاماره
رميدند و چون شب درآمد از ايشان ديّارى نمانده بود، پس مختار ديد كه كار از دست بيرون رفت براسب نشسته با قومى از بنى اعمام خود راه قبيله بنى سعد پيش گرفت و سليمان بن صرد خزاعى نيز به محلّه بنى زيد رفت و رقاء بن عازب پناه به محلّه شريح قاضى برد كه در آن محلّه شيعه اهل بيت بسيار بود .
امّا چون مسلم خبر شهادت محمّد بن كثير و پسرش را شنيد به غايت ملول و محزون گشته به غضب از خانه ايشان بيرون آمده سوار شد و راه دروازه مىطلبيد كه بيرون رود ناگاه در ميان طلايه [١] پسر زياد افتاد و ايشان دو هزار سوار بودند و سپهسالار ايشان محكم بن طفيل بود ناگاه مسلم را بديدند يكى از وى پرسيد كه تو كيستى؟
گفت : مردىام از عرب از قبيله فزاره مىخواهم كه به ميان قوم خود بازروم .
آن كس گفت : بازگرد كه اين نه راه تو است .
مسلم بازگشت و چون به دار الرّبيع رسيد ديد كه خالد پسر ابن زياد با دو هزار مرد ايستاده است از آن طرف نيز برگشت چون به كناسه رسيد حازم شامى را با دو هزار مرد آنجا بديد دليروار بگذشت و روى به بازار درودگران نهاد، در آن وقت صبح دميده بود و هوا روشن شده حارس كناسه مسلم را بديد برمركبى نشسته و نيزه در دست گرفته و دراعه پوشيده و تيغ قيمتى حمايل كرده آثار شجاعت و سطوت از او ظاهر و امارت شوكت و صلابت از سوارى او لائح و باهر .
|
سوارى همچو برق و باد مىراند |
كه باد از رفتن او بازمىماند |
|
|
چو ديگ از آتش بيداد جوشان |
ز باد كينه چون دريا خروشان |
حارس را در دل آمد كه اين سوار نيست مگر مسلم بن عقيل، فى الحال به در سراى پسر زياد آمد و نعمان حاجب را گفت :
[١] طلايه يعنى مقدمه لشگر