از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٥٩٢ - اذن جهاد خواستن حضرت على اكبر از پدر بزرگوارش
|
تو تازهسرو برومند جويبار منى |
شبيه جدّ كبار بزرگوار منى |
|
|
مرو كه بار غمم را غم تو سربار است |
مرو كه هجر تو سخت است و سخت دشوار است |
سپس با عجز و لابه و اصرار و ابرام زياد از پدر درخواست اذن جهاد نمود فلمّا كثرت مبالغته فى الاستيذان و اشدّ جزعه و هو عطشان اذن له الحسين و هو ولهان
و وقتى مبالغه و اصرار شاهزاده در گرفتن اذن زياد گرديد و جزع و فزع آن سروقامت تشنهلب شديد گشت امام عليه السّلام در حالى كه حيران و واله مانده بود اذنش داد .
على اكبر بسيار خشنود و شادمان گشت و عزم را جزم كرد كه به ميدان رود، امام عليه السّلام كه چنين ديد عزيزش را پيش طلبيد و با دست مبارك خود لباس حرب براندامش پوشيد .
و رتّب على قامته اسلحة الحرب و البسته الدّرع و شدّ فى وسطه منطقة له من الاديم، فوضع على مفرقه مغفرا فولاديّا و قلّده سيفا مصريّا و اركبه العقاب براقا مأويّا .
امام عليه السّلام برقامت بااستقامت فرزند دلبندش اسلحه حرب پوشاند و زره به اندامش استوار نمود و كمربند چرمى كه از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بود بركمرش بست و خود فولادى برسرش نهاد و شمشير مصرى برميانش حمايل كرد و او را براسب عقاب براقآسا سوار كرد
شعر
|
چه قامت بدينسان بياراستش |
شهيد ره ايزدى خواستش |
|
|
بگفتا به حال غمين سر بسر |
جدا گشتى از من تو جان پسر |
|
|
تو رفتى و غم محفل ما شكست |
چه محفل دگر چون دل ما شكست |