از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٤٥٢ - اتمام حجت نمودن حضرت با آن قوم شقى و پليد
اى قوم اگر شما در سخنان من شك داريد پس معلوم مىشود در اينكه من فرزند پيغمبر شمايم شك داريد
فو اللّه ما بين المشرق و المغرب ابن بنت نبىّ غيرى فيكم و لا فى غيركم .
اى جماعت بخداوند عالم قسم كه در ميان مشرق و مغرب فرزند دختر پيغمبرى غير از من وجود ندارد نه در ميان شما و نه در ميان غير شما، اى قوم واى برشما، آيا مىخواهيد كه مرا به قتل رسانيد در عوض آنكه از شما كسى را كشتهام يا آنكه مالى را از شما تلف كردهام يا كسى را مجروح نمودهام كه قصاص كنيد و حال آنكه هيچ يك از اينها از من صادر نشده است .
پس چون كلام را از آن حجّت خدا شنيدند همگى ساكت شده و احدى جواب نگفت و متحيّر و سرگردان شدند كه چنين كلمات و فرمايشات را چه جواب بگويند و چون حضرت ديدند همه ساكت شدهاند و اصلا جواب نمىگويند جمعى از رؤساء و بزرگان ايشان را صدا زد و فرمود :
يا شبث بن ربعى و يا حجّار بن ابحر و يا قيس بن الاشعث و يا يزيد بن الحرث آيا شماها نامه ننوشتيد به من كه همه ميوهها بردرختهاى ما رسيده و همه زراعتهاى ما سبز و خرّم گرديده و از براى نصرت و يارى تو لشگرهاى مسلّح و مكمل آماده نمودهايم، كو وعدههاى شما و صدق قولتان؟ !
راوى مىگويد : و اللّه هرگز سخنگوئى به آن فصاحت و بلاغت پيش از او و بعد از او شنيده نشده .
مرحوم مجلسى در كتاب بحار روايت كرده است كه چون سخن آن حضرت به اينجا رسيد عمر بن سعد ملعون فرياد زد اى ياران مگذاريد حسين اينقدر سخن بگويد و او را جواب بگوئيد كه او پسر پدرش على بن ابيطالب است و اللّه اگر در ميان شما همين طور يك روز بايستد كلام او قطع نخواهد شد و از حرف زدن مانده نمىشود