از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٧٦٤ - بريدن ساربان انگشتان دست امام عليه السلام را و شرح بدمآل آن ستمگر غدار
متحيّر بودم كه اگر زنده است پس چرا سر ندارد و اگر زنده نيست چطور دستش حركت كرد، ساعتى در فكر بودم باز شقاوت برمن غلبه كرد، پيش رفتم هرقدر قوّت كردم كه دست آن حضرت را از روى بند بردارم نتوانستم ناگهان ديدم حضرت با همان دست راست چنان به من زد كه نزديك بود مفاصل و اعضاء من با عروق از هم منفصل شود ولى بىشرمى كردم پا روى سينه حضرت گذاردم و هرچه قدر نمودم كه حتّى يك انگشت حضرت را از روى بند بردارم نتوانستم پس كاردى با خود داشتم آنرا كشيده پنج انگشت امام عليه السّلام را با آن بريدم و به نوشته مرحوم طريحى در منتخب با شمشيرى كه داشت هردو دست مبارك آن حضرت را جدا ساخت .
بعد مىگويد : صداى مهيب و رعدآسائى از آسمان آمد كه لرزه برزمين افتاد خواستم دست بربند دراز كنم و آنرا بگشايم صداى ضجه و صيحهاى از پشت شنيدم كه بدنم لرزيد، برقى زد گويا ستارهاى از آسمان به چشمم خورد، خود را به قتلگاه انداختم ناگاه ديدم پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و على مرتضى و فاطمه زهرا و حسن مجتبى صلوات اللّه عليهم اجمعين و جمعى ديگر كه آنها را نمىشناختم دور آن كشته حلقه ماتم زدند .
فنادى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يا سبط احمد يعزّ علينا ان نراك مرضّضا، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله با صداى بلند فرمود : اى پسر دختر احمد مختار برما بسيار گران و سخت است كه ببينيم تو را لگدمال كردهاند ثمّ مدّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يده الى نحو الكوفة، سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دست مبارك را بطرف كوفه دراز كرد و سر بريده حضرت را آورد و به بدن ملحق كرد پس امام عليه السّلام نشست ابتداء به پيامبر و سپس به امير المؤمنين و بعد از آن به فاطمه زهراء و بدنبالش به امام مجتبى صلوات اللّه عليهم اجمعين سلام كرد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : اى ميوه دل من چگونه ترا به اين حالت ببينم، چرا جسم نازنين تو اينطور پاره پاره شده و چگونه استخوانهاى