از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٩٥٦ - بىتابى نمودن فاطمه دختر سيد الشهداء عليه السلام براى پدر و از دنيا رفتنش در خرابه شام
نوحه بودند و نيز ساعتى آسوده نبودند عصرها كه مىشد آن اطفال خردسال يتيم درب خرابه صف مىكشيدند مىديدند كه مردم شامى خرم و خوشحال دست اطفال خود را گرفته آب و نان تحصيل كرده بخانههاى خود مىروند آن اطفال خسته مانند مرغان پرشكسته دامن عمّه را مىگرفتند كه اى عمّه مگر ما خانه نداريم مگر ما بابا نداريم عليا مكرّمه مىفرمود چرا نورديدگان خانههاى شما در مدينه و باباى شما به سفر رفته آن طفلان ويلان مىگفتند عمّه جان
شعر
|
مگر كسيكه سفر رفت برنمىگردد |
مگر كه شام غريبان سحر نمىگردد |
در ميان آن خانم كوچكها دختركى بود از امام عليه السّلام فاطمه نام درد هجران كشيده و زهر فراق دوران چشيده گرسنگىها و تشنگىها خورده رنج سفر و داغ پدر و برادر ديده بربالاى شتر برهنه كعب نيزه و تازيانهها خورده دل از دنيا سير و از عمر و زندگى بيزار گشته يتيمى و دربدرى برآن دختر صغيره مظلومه خيلى اثر كرده گرد يتيمى برسر و صورتش نشسته در شبى از شبها حزن و غم و اندوه اين طفل فزونى يافت به شدّت او را مضطرب نمود و بىاختيار به ياد پدر افتاد و آرزوى جمال آن حضرت را كرد اين دختر اگرچه برحسب ظاهر صغيره بود امّا عقلش كامل و در حد بالغين قرار داشت، حضرت سيّد الشهداء او را خيلى دوست مىداشت .
فالسّبط بها حبّا فما زالت لديه يشمّها كالورد يعنى محبّت اين دختر در دل امام عليه السّلام منزل گرفته بود هميشه در كنار پدر مىنشست و دم به دم امام عالم آن دختر شيرينزبان را مانند دسته گل در بغل مىگرفت مىبوسيد و مىبوئيد و شبها هم در بغل امام عليه السّلام مىخوابيد از كجا معلوم مىشود از آنجائى كه چون برسر نعش پدر آمد و فرق خود را از خون گلوى پدر رنگين نمود عرض كرد يا ابه اذا اظلم اللّيل فمن يحمى حماى بابا جان حالا كه شب مىشود در بغل كه من بخوابم،