از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٢٠٢ - واقعه دو طفلان حضرت مسلم بن عقيل سلام الله عليه به نقل مرحوم ملا حسين كاشفى در كتاب روضة الشهداء
شعر
|
خدا را اى رفيق از منزل مده جانان يادم |
كه من در وادى هجران ز حال خود بفريادم |
كنيزك گفت : گمان مىبرم كه پسران مسلم بن عقيليد .
ايشان فرياد بركشيدند : اى جاريه آيا تو بيگانهاى يا آشنا؟ دوست باوفائى يا دشمن پرجفا؟
كنيزك جواب داد كه من دوستدار خاندان شمايم و بىبى دارم كه او نيز لاف محبّت شما مىزند و جان خود را نثار اهل بيت مىكند، شما بيائيد با من تا نزديك وى رويم و مترسيد و غم مخوريد كه هيچ دغدغه نيست، پس ايشان را برداشت و روى به منزل نهاد و چون نزديك رسيد به خانه درون دويد و بىبى را بشارت داد كه اينك پسران مسلم بن عقيل را آوردم .
شعر
|
باغ را باد صبا بس خبر رنگين داد |
مژده آمدن ياسمن و نسرين داد |
بىبى مقنعه از سر بركشيد و بمژدگانى پيش كنيزك انداخت و گفت :
تو را از مال خود آزاد كردم، پس سر و پاى برهنه پيش پسران مسلم باز دويد و بردست پاى ايشان افتاد و برخوارى مسلم و گرفتارى فرزندانش بگريست، پس يك، يك از ايشان را در برگرفت و بوسه برسر و روى ايشان مىنهاد و چون مادر مهربان نوحه مىكرد كه اى غريبان مادر و اى بىكسان مظلوم و اى بيچارگان محروم و اى كسانى كه شما را به درد فراق پدر مبتلا ساختهاند و در ميدان كينه اهل بيت رسالت علم عناد و فساد افراختند آنگاه ايشان را به خانه آورد و طعامى كه داشت حاضر كرد و كنيزك را گفت كه اين راز را پنهان دار و شوهرم را از اين قضيه آگاه مساز، كو در حرم اهل وفا محرم نيست .
امّا راوى گويد : چون مشكور زندانبان به جهت رضاى خداوند آن دو مظلوم