از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١٩٣ - واقعه دو طفلان مسلم به نقل مرحوم صدوق
دست بگردن هم درآوردند و بخفتند، چون پاسى گذشت از قضا داماد آن عجوزه نيز به جانب منزل آن عجوز آمد و در خانه را كوبيد .
زن گفت : كيست؟
آن خبيث گفت : منم .
زن پرسيد : تا اين ساعت كجا بودى؟
گفت : در باز كن كه نزديك است از خستگى هلاك شوم .
پرسيد : مگر تو را چه روى داده؟
گفت : دو طفل كوچك از زندان عبيد اللّه فرار كردهاند و منادى امير ندا كرد كه هركس سر يك تن از آن دو طفل را بياورد هزار در هم جايزه بگيرد و اگر هردو تن را بكشد دو هزار در هم عطاى او باشد و من به طمع جايزه تا بحال اراضى كوفه را مىگرديدم و بجز تعب و خستگى اثرى از آن دو كودك نديدم زن او را پند داد كه اى مرد از اين خيال بگذر و بپرهيز از آنكه پيغمبر خصم تو باشد .
نصائح آن پيرزن در قلب آن ملعون مانند آب در پرويزن [١] مىنمود، بلكه از اين كلمات برآشفت گفت : تو حمايت از آن دو طفل مىنمائى، شايد نزد تو خبرى باشد، برخيز برويم نزد امير همانا امير تو را خواسته .
عجوز مسكين گفت : امير را با من چه كار است و حال آنكه من پيرزنى هستم در اين بيابان بسر مىبرم .
مرد گفت : در را باز كن تا داخل شوم و فى الجمله استراحتى كنم تا صبح شود به طلب كودكان برآيم .
پس آن زن در را باز كرد و قدرى طعام و شراب براى او حاضر كرد، چون مرد از كار خوردن بپرداخت به بستر خواب رفت، يك وقت از شب نفير خواب آن دو طفل را در ميان خانه بشنيد و مثل شتر مست برآشفت و مانند گاو بانگ مىكرد و
[١] پرويزن يعنى غربال