از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١٤٦ - خروج حضرت مسلم بن عقيل عليه السلام در كوفه و محاصره دار الاماره
مسلم پيوستند، اين گروه تا غروب آفتاب در جنبوجوش بودند، رؤساى كوفه در ميان افتادند مردم را تخويف و تنذير نمودند و از سطوت و صولت ابن زياد و جيوش شام ترسانيدند و آن بزدلان و بىوفايان را پراكنده كردند، وقت غروب بود كه دسته دسته راه خانههاى خود را پيش گرفته و دست از يارى مسلم برداشتند و جمعى كه در پيش نظر جناب مسلم بودند صبر كرده تا وقت نماز شد، مسلم را به امامت پيش انداختند و با حضرتش نماز خواندند مسلم چون نماز عشاء را سلام داد به پشت سر نگريست ديد از آنهمه جمعيّت كه مسجد گنجايش آنها را نداشت تمام رفتهاند به جز سى نفر كه باقى ماندهاند برخواست تا از مسجد بيرون رود چون به در باب الكنده رسيد نظر كرد ديد ده نفر بيش باقى نماندهاند و وقتى از درب بيرون آمد نظر نمود ديد يك نفر هم همراه او نيست تا او را به خانه برد يا راهنمائى كند، مسلم غريبوار پشت به ديوار نهاد يك آهى سوزناك از دل كشيد و گفت :
يا رب اين چه حال است كه مىبينم و اين چه صورتست كه مشاهده مىكنم، آنهمه دوستان كه به دور من جمع بودند كجا رفتند و براى چه از راه وفا رو برتافتند ميان كوچه گريان و غريبوار مىرفت بدون اينكه هدف و جاى خاصى را در نظر داشته باشد و به زبانحال با خود مىگفت :
|
شدم در هم ز حال در هم خويش |
ندانم تا كرا گويم، غم خويش |
|
|
غريبان حال زارم نيك دانند |
دل پردرد من نيكو شناسند |
از طرف ديگر فراق و دورى حضرت امام حسين عليه السّلام بسيار آزارش مىداد چنانچه نداشتن امكانات و ميسور نبودن خبر دادن از حال و وضعش به محضر سلطان حجاز بيشتر غربت آن سرور را ممثّل مىساخت لذا پيوسته به زبانحال به اين مقال مترنّم بود :
|
نه قاصدى كه پيامى به نزد يار برد |
نه محرمى كه سلامى به آن ديار برد |