از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١٥٤ - خروج حضرت مسلم بن عقيل عليه السلام در كوفه و محاصره دار الاماره
خون از پيشانى وى مىچكيد، نگاه كرد معقل جاسوس كه به حيله و مكر حال مسلم را معلوم كرد آنجا ايستاده بود و تيغى حمايل كرده دست بزد و آن تيغ را بركشيد برميان آن ناكس غدّار زد كه چون خيار ترش دو نيم كرد .
ابن زياد از سر تخت برخاست و در خانه گريخت و غلامان را گفت : اين مرد را بكشيد .
غلامان و ملازمان قصد وى كردند و او تيغ ميزد تا ده كس را بينداخت، آخر پايش به شادروان برآمد و بيفتاد و غلامان گرداگرد وى درآمدند و برسر او ريختند او را شهيد كردند پسر محمّد بن كثير كه آنچنان ديد با شمشير كشيده غرّان و غريوان روى به در كوشك نهاد هركس پيش مىآمد او را فى الحال به عرصه عدم مىفرستاد، القصه به پايمردى شجاعت دستبردى نمود كه هركه از دوست و دشمن آن را مىديد آفرين مىكرد .
|
تا جهان رسم دستبرد نهاد |
دستبردى چنين ندارد ياد |
و تا به در كوشك رسيد بيست سردار را از پاى درآورده بود ناگاه غلامى از عقب وى درآمده نيزهاى برپشت او زد كه سر سنان از سينهاش بيرون آمد و آن نوجوان از پاى درافتاده وديعت جان به قابض ارواح داد رحمة الله عليه، خروش از درون قصر برآمد و لشگرى كه درون بودند بيرون آمده برقوم محمّد بن كثير حمله كردند و ايشان پيش حمله آنها بازآمده در هم آويختند
|
چو درياى هيجا درآمد به جوش |
ز مردان جنگى برآمد خروش |
|
|
ز خون دليران و گرد سپاه |
زمين گشت سرخ و هوا شد سياه |
قوم كوفه دليروار مىكوشيدند و لشگر شام در حرب ايشان خيره ميماندند، ابن زياد فرمود كه جنگ ايشان براى محمّد بن كثير و پسر او است سر هردو را از تن جدا كرده در ميان ايشان افكنيد تا دل شكسته شده ترك كارزار كنند، پس آن هردو سر را از تن جدا كرده در معركه افكندند و چون كوفيان آن سرها بديدند در