از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٢٢٢ - كسانى كه حضرت امام حسين عليه السلام را از خروج مكه و رفتن به كوفه منع كردهاند
حضرت فرمود : اى ابن عبّاس كمال شفقت ترا درباره خود مىدانم و خلوص نيّت تو را نسبت به خود مىشناسم امّا عزيمت من به سوى كوفه مصمّم گشته، به هيچ نوع فسخ آن صورت نمىبندد در اين سفر اسرارى هست كه بايد به ظهور بيايد و من مىدانم كه مرا اين سفر در پيش است و از جدّ بزرگوار و از پدر عاليمقدار خود شنيدهام، چه كنم با فرمايشى كه پيغمبر فرموده اخرج الى العراق اى پسر عمّ ما علم بلايا و منايا مىدانيم، دفتر مبلغ عمرها در پيش ما است، خواهش دارم در اين باب ديگر مبالغه ننمائى و در فسخ اين عزيمت الحاح نكنى كه به جائى نمىرسد، من در اين سفر بىاختيارم و زمام امور من در دست ديگرى است .
شعر
|
بارها گفتهام و بار دگر مىگويم |
كه من دل شده اين ره نه بخود مىپويم |
|
|
من اگر خارم اگر گل چمنآرائى هست |
بهماندست كه مىپروردم مىرويم |
عبد اللّه بن عباس عرض كرد : فدايت شوم حالا كه عزم رفتن كرده و ترك اين سفر نخواهى نمود بارى زنان و فرزندان را همراه مبر كه ايشان موجب پريشانى خيال و تفرقه حواس مىشوند .
حضرت فرمود : ابن عبّاس زنان را كجا بگذارم و به كه بسپارم هنّ ودايع رسول اللّه اينها امانات پيغمبرند بهتر آنكه با من باشند و هنّ ايضا لا تفارقنى اين زنان و اين امانات پيغمبر نيز از من جدا نمىشوند .
٨ و ٩- محمد واقدى و زرارة بن صالح :
در كتاب لهوف و قرب الاسناد به سندهاى معتبر روايت شده چون خامس آل عبا حضرت الحسين عليه السّلام عزم را بركوفه رفتن جزم فرمودند دو نفر از محبّان كه از