از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٩٦٢ - بىتابى نمودن فاطمه دختر سيد الشهداء عليه السلام براى پدر و از دنيا رفتنش در خرابه شام
يزيد غلامى فرستاد برو خبرى بياور غلام آمد احوالپرسى كرد گفتند دخترى صغيره از امام عليه السّلام در خواب جمال پدر ديده آرام ندارد بس كه گريه كرده غلام آمد و واقعه را به جهت يزيد نقل كرد آن پليد گفت ارفعوا راس ابيها اليها بيائيد سر پدرش را براى او ببريد تا آرام بگيرد پس آن سر مطهّر را در ميان طشت نهادند و رو به خرابه آوردند كه اى گروه اسيران سر حسين عليه السّلام آمد فاتوا بها الطّشت يلمع نوره كالشّمس بل هو فوقها فى البهجة
شعر
|
مژده زينب كه شب هجر بپايان آمد |
بخرابه سر سالار شهيدان آمد |
|
|
چشم بگشا دمى اى عابد بيمار ز هم |
كه ترا بهر عيادت شه خوبان آمد |
|
|
اى سكينه به نثار سر باب آور جان |
كز فلك بانگ غم و ناله و افغان آمد |
فجاؤا بالرّأس الشّريف و هو مغطّى بمنديل ديبقى فكشف الغطاء عنه سر مطهّر را گرفتند آوردند در حضور آن مظلومه نهادند درحالتيكه پردهاى به روى آن سر مطهّر بود پرده را برداشتند آن معصومه پرسيد ما هذا الرّأس اين سر كيست؟
گفتند اين سر بابت حسين عليه السّلام است فانكبت عليه تقبلّه و تبكى و تضرب على راسها و وجهها حتى امتلاء فمها بالدّم يعنى خود را برآن سر مطهّر انداخت شروع كرد صورت پدر را بوسيدن و برسر و سينه زدن آنقدر با دستهاى كوچك خود بدهانش زد كه مملوّ از خون شد
مرحوم طريحى در منتخب مىنويسد :
دخترك چشمش كه به سر بريده پدر افتاد، گفت :
يا ابتاه من ذا الّذى خضّبك بدمائك يا ابتاه من ذا الّذى قطع وريديك بابا جان