از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٢٠٩ - واقعه دو طفلان حضرت مسلم بن عقيل سلام الله عليه به نقل مرحوم ملا حسين كاشفى در كتاب روضة الشهداء
شعر
|
جائى رسيد ناله كه از آسمان گذشت |
با او به هيچ جا نرسيد اين فغان من |
پس آن سنگدل به نزديك كودكان آمد، گفتند : اى مرد ما را زنده نزد پسر زياد برتا او هرچه خواهد درباره ما بجاى آرد .
گفت : شما را داعيه آن است كه من شما را به شهر درآرم و غوغاى عام شما را از من بستانند و مالى كه ابن زياد وعده كرده به من نرسد .
گفتند : اگر مراد تو مال است، گيسوان ما را بتراش و ما را بفروش و زر بستان .
آن ناكس بىحمّيت در جاهليّت افتاده گفت : البته شما را مىكشم .
گفتند : بركودكى و نحيفى ما رحم كن .
گفت : در دل من رحم نيست .
گفتند : بگذار تا وضوء سازيم و دو ركعت نماز بگذاريم .
گفت : و الله نگذارم .
گفتند : بدان خدائى كه اسمش بردى بگذار تا او را سجده كنيم .
گفت : نگذارم .
گفتند : هلا اين چه عداوت است كه مىورزى و اين چه بغض است كه با ما ظاهر مىكنى؟ ! دريغ كه در اين گرفتارى نه كسى به فرياد ما رسد و نه مددكارى نفسى برآرد .
شعر
|
يك همنفسى نيست به عالم ما را |
فريادرسى نيست درين غم ما را |
پس حارث قصد هركدام مىكرد آن ديگرى مىگفت كه اوّل مرا بكش كه من برادر خود را كشته نتوانم ديد القصه سر برادر بزرگ كه محمّد بود جدا كرد و تن او را در آب فرات انداخت برادر خوردتر كه ابراهيم بود برجست و سر برادر بر