از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٦٨٥ - روايت دوم در شهادت شاهزاده على اصغر عليه السلام
هست كه دفع شرّ از حرم پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كند؟ آيا موحّد و ديندارى هست كه از خدا بترسد و ما را نترساند؟ و آيا كسى هست كه در راه خدا به فرياد آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله برسد؟
صداى امام عليه السّلام كه در خيمهها به گوش بانوان رسيد جملگى به گريه و زارى در آمدند ارتفعت اصوات النّساء بالعويل صداى صيحه زنان و ضجّه مخدّرات محترمه به آسمان رفت .
امام عليه السّلام كه چنين ديد رو به خيمه آورد فتقدّم الى باب الخيمة فقال : ناولونى عليّا ابنى الطّفل حتّى اودّعه .
حضرت تمام بانوان و اطفال را ساكت كرد مگر على اصغر سلام اللّه عليه را كه از تشنگى و گرسنگى آرام نداشت .
امام عليه السّلام فرمود : طفل صغيرم را بياوريد تا با او وداع كنم .
على اصغر را بدست حضرت دادند به نوشته روضة الشّهداء چون آن طفل را بدست حضرت دادند و آن جناب حالت طفل خود را از تشنگى به آن منوال ديد اشگ از رخسار حضرت ريخت ساير مخدّرات نيز از گريه حضرت به گريه افتادند، عرضه داشتند : يا ابا عبد اللّه دو روز است كه از بىآبى و بىغذائى شير در پستان مادر على اصغر خشكيده و اين طفل گرسنه و تشنه مانده .
حضرت از حالت آن طفل سخت متأثر شد ملاحظه نمود ديد از تشنگى مىسوزد و اشگ گرم مىريزد حضرت از باب اتمام حجّت برآن قوم ستمكار آن طفل معصوم را در پيش زين نهاد آمد تا به نزديك صفوف اعداء رسيد سپس با هردو دست آن شيرخوار را بلند نمود و با صداى بلند فرمود : يا قوم ان اكن انا آثم على زعمكم اگر من به اعتقاد شما تقصيركارم امّا اين طفل تقصيرى ندارد، چشم بگشائيد و ببينيد كه چقدر تشنه است الآن از تشنگى مىميرد، اى لشگر قدرى آب بياوريد تا من به اين طفل بچشانم و وى را از اين تشنگى و حرقت دل و جگر